قتل عام سال ۶۷ بر کتیبهٔ خاوران

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ دهه شصت

«اکنون زمان آن است که بر سر قتل‌عام زندانیان سیاسی مجاهد و مبارز، جنبش دادخواهی را در هرجا و به‌هر‌ شیوه ممکن گسترش دهیم... جنبش دادخواهی قبل از هرچیز، اعلام مجرمیت قطعی خامنه‌ای، ولی‌فقیه ارتجاع است. جنبش دادخواهی، کوشش بی‌امان هموطنان و یاران مقاومت در خارج ایران برای محاکمه بین‌المللی خامنه‌ای و سایر سران رژیم به‌جرم نسل‌کشی و جنایت علیه بشریت است.» مریم رجوی ـ مرداد ۱۳۹۵

۳سال از شعله‌ور شدن آتش دادخواهی قتل‌عام شدگان گذشت. آتشی که ۳۱سال قبل روشن شد و امروز به آتشفشانی در سینه جوانان و کتیبه خاوران تبدیل گشته است.

۳سال پیش وقتی در فضای مجازی صحبت از قتل‌عام ۶۷می‌شد، برخی با احتیاط پاسخ می‌دادند، برخی اظهار بی‌اطلاعی می‌کردند، بعضی‌ها می‌ترسیدند و برخی هم چیزهایی شنیده بودند اما باور نداشتند.

قدیمی‌ها می‌دانستند چه گذشت اما اغلب بچه‌های دهه هفتاد و هشتاد خبر نداشتند در دهه شصت چه جنایتهایی به دست جلادان و پاسداران خمینی انجام گرفت و بر مردم چه گذشت. نمی‌دانند هزاران دانش‌آموز و استاد و دانشجو و کارگر ایرانی چگونه در زندانها سوختند و پس از هفت سال در اوج ناباوری حلق‌آویز شدند…

چند روز بعد از فعال شدن جنبش دادخواهی در سال ۹۵، روز ۱۹مرداد با انتشار فایل صوتی دیدار آقای منتظری با هیأت مرگ در سال ۶۷بسیاری از ابهامات روشن شد و پرده‌ها کنار رفت. وقتی از احمد منتظری سؤال شد که چرا بعد از ۲۸سال این اسناد را علنی کردی؟ گفت: دیدم بحث اعدام زندانیان سیاسی در سال ۶۷این روزها خیلی داغ شده و زمان انتشارش فرا رسیده است. (نقل به مضمون)

یک سال بعد، با افشای جنایات دهه شصت و شعله‌ور شدن آتش دادخواهی در بیت ولایت فقیه، خامنه‌ای ناگزیر وارد شد و گفت:

«دهه شصت یک دهه مظلوم و در عین‌حال بسیار مهم و سرنوشت‌ساز در تاریخ انقلاب اسلامی است که متأسفانه ناشناخته مانده و اخیراً هم به‌وسیله برخی بلندگوها و صاحبان آنها مورد تهاجم قرار گرفته است.

... مراقب باشیم تا در دهه شصت، جای شهید و جلاد عوض نشود». (خبرگزاری حکومتی فارس ـ ۱۴خرداد ۹۶)

اکنون دو سال از آن روز می‌گذرد. جنبش دادخواهی به اوج رسیده و ماجرای اعدامها و جنایت‌های دهه شصت کاملاً عام و اجتماعی شده است. به همین مناسب، در سالگرد قتل‌عام زندانیان نگاهی می‌کنیم به حوادثی که به قتل‌عام ۳۰هزار زندانی سیاسی منجر شد.

در این نوشته به اختصار به موضوعاتی مانند وعده‌های خمینی، راز ۳۰خرداد، دوران بازجویی و محکومیت، اسرار بازجویی زنان مجاهد و قتل‌عام سفید، شکست لاجوردی و تأسیس وزارت اطلاعات، مقدمات قتل‌عام، کشتار بیماران و دختران و دانش‌آموزان... و دهها گواه و سند منتشر نشده مربوط به شهیدان جنبش دادخواهی در تهران و شهرستانها می‌پردازیم.

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ وعده‌های خمینی

۱۰روز قبل از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی در سال ۱۳۵۷، خمینی در گورستان بهشت زهرا گفت: «… دلخوش نباشید که فقط مسکن و آب و برق را مجانی می‌کنیم… ما علاوه بر این‌که زندگی مادی شما را مرفه می‌کنیم، زندگی معنوی شما را هم مرفه می‌کنیم…»، بعد هم با اشاره به شهدای ۱۷شهریور گفت: « [شاه] ممکلت ما را خراب کرد و قبرستانهای ما را آباد…». او که از مجلس مؤسسان و حکومت مردم حرف می‌زد می‌گفت روحانیت کاری به سیاست ندارد...

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ وعده‌های خمینی

اما خمینی برخلاف همه وعده‌هایی که داده بود، روز ۱۷اسفند گفت: «جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد».

خمینی سپس برای پیشبرد سیاست سرکوب خود، جماعتی به نام حزب‌اللهی را دجالگرانه به اسم مردم در خیابانها راه انداخت و در گام بعد ـ با بهانه جنگ ـ دست به ایجاد یک ارگان نظامی رسمی سرکوب به نام «سپاه پاسداران» زد تا هر صدای مخالفی را به نام اسلام در گلو خفه کند.

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ وعده‌های خمینی در روزهای قبل از پیروزی انقلاب

هنوز چند هفته از انقلاب ضدسلطنتی نگذشته بود که دسته‌های حزب‌اللهی شعار «یا روسری یا توسری» را در خیابانها سر دادند و حمله به تجمعات زنان شروع شد. مجاهدین در این زمینه بلافاصله با صدور یک اطلاعیه رسمی، با طرح حجاب اجباری به مخالفت برخاستند. زنان مجاهد هم، با وجودی‌که خودشان حجاب داشتند، علیه حجاب اجباری تظاهرات کردند. البته خمینی به‌خاطر ماهیت ارتجاعیش، هیچگاه حقی برای زنان قائل نبود. اولین اعتراض خمینی به شاه هم به‌خاطر مخالفتش با حق رأی زنان بود. خمینی در ۱۷مهر ۱۳۴۱در نامه ‌محترمانه‌ای به شاه نوشت: «استدعا دارم فرمان بدهید تا قوانین مخالف دین مانند آزادی و حق رأی زنان از برنامه‌های دولتی و حزبی حذف شود تا مردم شما را بیشتر دعا کنند».

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ نمایش انتخابات

در همان هفته‌ها و ماه‌های اولیه پس از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی هر روز حلقه محاصره بر مردم تنگ‌تر می‌شد و راه برای چماقداران و اراذل حکومت بازتر. خمینی از همان ابتدا با پس گرفتن وعده مجلس مؤسسان و تشکیل مجلس خبرگان برای تثبیت نهاد فراقانونی و استبدادی «ولایت فقیه» راهش را از مردم جدا کرد. عاقبت هم با تشکیل نهادی موسوم به شورای نگهبان و تنظیم اختیارات ویژه رهبری یعنی اصل ۱۱۰ قانون اساسی که همه پستها و مسئولیت‌های حساس مملکت را مشروط به‌نظر ولی‌ فقیه می‌کرد، آخرین قطرات آزادی را خشکاند و از بین برد. این پایه و سنگ بنای دیکتاتوری مطلقه فقیه بود. به همین خاطر مجاهدین خلق به قانون اساسی مجلس ارتجاع رژیم رأی ندادند و آن را تحریم کردند و اعلام کردند که با این قانون اساسی راه انحصارطلبی و استبداد باز می‌شود.

هنوز یک سال از انقلاب نگذشته بود که سایه سیاه استبداد دینی تمام کشور را پوشاند. در همین رابطه پدر طالقانی در ۱۷ شهریور ۱۳۵۸ در بهشت زهرا فریاد زد: «... بگذارید مردم مسئولیت پیدا کنند. این مردم هستند که کشته دادند. این‌هایی که این جا خوابیده‌اند، از همین توده‌های جنوب شهر بودند... استبداد زیر پرده دین را کنار بگذارید و بیایید با مردم، با دردمندها، با محروم‌ها همصدا باشیم».

چند ماه بعد در دیماه سال ۱۳۵۸ انتخابات ریاست‌جمهوری برگزار شد. مجاهدین پس از تأیید وزارت کشور که رفسنجانی بود، مسعود رجوی را به‌عنوان کاندیدای نسل انقلاب معرفی کردند. اقشار بزرگی از مردم و قریب به اتفاق همه اقلیت‌های قومی، دینی، احزاب و گروهها از کاندیدای مجاهدین یعنی مسعود رجوی حمایت کردند. حتی دورافتاده‌ترین روستاهای خوزستان و کردستان و سیستان و بلوچستان و... هم به این کمپین پیوستند و اعلام کردند که از کاندیدای نسل انقلاب حمایت می‌کنند.

این میزان حمایت از کاندیدای مجاهدین و محبوبیت مسعود رجوی در بین تمامی اقشار خلق، خمینی‌ را دچار وحشت کرد. به همین علت خودش ناگزیر مستقیم وارد صحنه شد و برخلاف ادعای قبلی‌اش که گفته بود وارد ساز و کار انتخابات نخواهد شد، شخصاً فتوا داد که چون مسعود رجوی به قانون اساسی رأی نداده نمی‌تواند کاندیدای ریاست‌جمهوری شود. این در حالی بود که قبل از همه اینها و قبل از ثبت نام، مجاهدین و شخص مسعود رجوی بارها و بارها این موضوع را به اطلاع کارگزاران رژیم آخوندی رسانده بودند که هر نکته و ملاحظه‌ای هست، همان‌موقع گفته شود. اما سردمداران رژیم و به‌طور خاص هاشمی رفسنجانی به مسعود رجوی گفته بود که هیچ اشکال قانونی در میان نیست و می‌توانید کاندید ریاست‌جمهوری شوید.

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ مصاحبه دکتر ملکی و اشاره به نخستین انتخابات ریاست جمهوری

به اعتراف کارگزاران سابق و فعلی رژیم آخوندی،‌ علت فتوای مسخرهٔ خمینی چیزی نبود جز حمایت جوانان و زنان و اقشار مختلف مردم از کاندیدای مجاهدین و نسل انقلاب. همان که به‌گفته پاسدار سعید قاسمی، «دهها و صدها هزار جوان و دانشجویی بود که در متینگ‌ها برای دیدنش سر و دست می‌شکستند…».

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ ابراز وحشت رژیم از کاریزمای مسعود رجوی

در واقع خمینی با این کار به مجاهدین اعلان جنگ داد. اما برخلاف تصورش، مسعود رجوی بلافاصله از انتخابات کناره‌گیری کرد و ضمن صدور اطلاعیه‌یی از کلیه جوانان و هواداران و پشتیبانان و اقشار مختلفی که به حمایت از او برخاسته بودند، خواست که به‌طور کامل آرامش خود را در منتهای مسئولیت‌پذیری حفظ کنند. اما همان‌جا از خمینی خواست که حداقل فتوایی هم علیه چماقداری بدهد که البته او هرگز چنین فتوایی صادر نکرد.

در روز ۱۰بهمن ۱۳۵۸مجاهدین یک میتینگ بزرگ به نام «آینده انقلاب» در اعتراض به چماقداری در دانشگاه تهران برگزار کردند.

مسعود رجوی ـ آینده انقلاب

در اسفند ۱۳۵۸ انتخابات مجلس شورا فرا رسید. مجاهدین در این انتخابات هم با تمام قوا شرکت کردند تا هر چه بیشتر به فضای مسالمت و ایجاد فضای سیاسی تداوم ببخشند. اما با وجود حمایت گسترده مردم از کاندیداهای مجاهدین، مقامات ارتجاع با تقلبات گسترده اجازه ندادند حتی یک مجاهد به مجلس راه پیدا کند. در روزهای اول پس از انتخابات، هنگام اعلام نتایج انتخابات در اخبار سراسری رادیو تلویزیون رژیم، نام مسعود رجوی در بالای لیست کاندیداهای تهران بود و بعد از آن هم سایر کاندیداهای مجاهدین قرار داشتند. اما بعد از سه روز با تقلبات بسیار، به‌ناگاه مجاهدین در برابر چشمان بهت‌زده مردم، به انتهای لیست برده شدند و در قدم بعد با طرح دو مرحله‌ای کردن انتخابات از این‌که یک مجاهد به مجلس راه پیدا کند ممانعت کردند.

قتل‌ عام سال ۶۷ - جنگ تحمیلی یا تحمیل جنگ ضدمیهنی

یکی از ابزارهای خمینی دجال برای ایجاد اختناق و سرکوب در دهه شصت، دامن زدن به جنگ ضدمیهنی ایران و عراق بود که ۸ سال فقط با اصرار خمینی بر این جنگ خانمان‌سوز، به‌طول انجامید. خمینی که سودای امپراتوری جهانی اسلام تحت لوای ولایت فقیه را در سر داشت، از ماه‌ها قبل با دخالت در عراق، زمینه ایجاد جنگ را آماده و فراهم کرد.

روز ۳۰ فروردین ۱۳۵۹ درست ۵ماه قبل از شروع جنگ، خمینی رسماً ارتش عراق‌ را به قیام دعوت کرد. به این ترتیب با شروع تهاجم عراق در ۳۱ شهریور ۵۹ به مرزها و شهرهای ایران، این خمینی بود که به اهداف میان‌مدتش در جنگ رسید و آن را «موهبتی الهی» اعلام کرد.

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ‌ دخالت و تحریک سیاسی و نظامی خمینی در عراق

اما مجاهدین با وجود هشدارهای اولیه و تلاش‌های گسترده برای خاتمه بخشیدن به تهدیدها و پایان دادن به فضای جنگ که از سوی شخص خمینی ایجاد شده بود؛ و به‌رغم اقدام مشترک مجاهدین با یاسر عرفات در تاریخ ۲۵ فروردین ۱۳۵۹ برای جلوگیری از ادامه درگیریهای مرزی، با شروع تجاوز عراق به داخل خاک ایران، در دفاع از میهن فعالانه به جبهه‌های جنگ شتافتند و در جنگ تعدادی شهید هم دادند.

سپاه پاسداران که نیروهای صادق و راستین مجاهدین را مزاحم کارهایشان می‌دیدند، به سرعت همه مجاهدین حاضر در جبهه جنگ را دستگیر، زندانی و از خوزستان اخراج کردند. اما قسمت دردناک و باورنکردنی ماجرای جوانان مجاهدی است که بی‌دلیل در جبهه‌های جنگ ایران و عراق ـ در شروع جنگ ـ دستگیر و زندانی شده بودند و بعد از ۸سال شکنجه به‌جرم ایستادگی بر هویت مجاهدی خود، در جریان قتل ‌عام ۳۰ هزار زندانی سیاسی در سال ۱۳۶۷ اعدام شدند.

در هفته اول جنگ در تاریخ ۷مهر ۱۳۵۹ سازمان کنفرانس اسلامی با فرستادن یک هیأت ویژه خواستار صلح شرافتمندانه و پرداخت خسارت به ایران توسط کشورهای جنوب خلیج‌فارس شد، اما خمینی که طمع امپراطوری ولایت فقیه با شعار دجالگرانه «فتح قدس از طریق کربلا» را در سر داشت، راه‌حل صلح را نپذیرفت و محمدعلی رجایی، نخست‌وزیر وقت نظام گفت: «این جنگ، جنگ عقیده است»!

طلسم جنگ

سرانجام در تاریخ ۲۴مهر ۱۳۵۹ در اثر فشار دولتها و ملل متحد، رجایی نخست‌وزیر خمینی، به سازمان ملل رفت و پیشنهاد داد: «…متجاوز [یعنی طرف عراقی] به مرز خود برگردد و نیروی بی‌طرفی در مرزها مستقر شود تا دوباره تجاوزی صورت نپذیرد…». اما طنز تلخ داستان اینجاست که بعد از موافقت سازمان ملل و عراق از این طرح، خمینی و کارگزاران جنگ‌افروز رژیم که چنین انتظاری را به‌خصوص از طرف عراق نداشتند، از پذیرفتن طرح خود طفره رفته و همان را هم رد کردند. (سایت حکومتی تابناک ۶ مهر ۱۳۹۳)

آخر، خمینی جنگ را نعمت و موهبت الهی می‌دانست. چرا که در ابتدای دهه شصت با دستاویز قرار دادن دجالانه جنگ، مخالفانش را به‌عنوان ستون پنجم دشمن معرفی می‌کرد تا بتواند بهتر آنها را سرکوب کند. خمینی به‌علت عجز و درماندگی‌اش از حل مسائل و معضلات اجتماعی، از اهرم جنگ برای توجیه و پوشاندن حفره‌های سیاسی و اجتماعی نظامش‌ نهایت استفاده را می‌کرد. به همین خاطر بود که می‌گفت اگر حتی این جنگ ۲۰ سال هم طول بکشد، از آن دست نخواهد کشید. حتی در خرداد سال ۱۳۶۱ بعد از آزادی خرمشهر و عقب‌نشینی رسمی و اعلام شده عراق به مرزهای بین‌المللی که جنگ به نقطه صفر اولیه برگشت، باز هم این خمینی بود که لجوجانه ایستاد و گفت «صلح دفن اسلام است».

شاید آن روز علت جنگ‌افروزی خمینی برای همه مردم آن‌چنان که باید روشن نبود، اما بعدها روشن شد که جنگ بهترین سرپوش اختناق برای نظام آخوندی بود. آخر در شرایطی که تیراژ یک شماره از نشریه مجاهد، ارگان سازمان مجاهدین خلق ایران، به ۶۰۰هزار نسخه می‌رسید و در همان حال روزنامه ارگان اصلی حاکمیت، یعنی جمهوری اسلامی، به زحمت به ۱۸ هزار می‌رسید، خمینی چطور می‌توانست به سرکوب ادامه دهد؟! چگونه می‌توانست قلم نویسندگان آزادیخواه را بشکند، به توقیف نشریات بپردازد و آزادی‌ها را قلع و قمع کند؟

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ‌ سرکوب و سانسور و دسیسه اولین هدف خمینی از جنگ

طبق آمار رسمی رژیم، (سایت مرکز ستاد تحقیقات دفاع مقدس) ایران تا مقطع آزادی خرمشهر، ۱۴ تا ۲۰ رشته عملیات انجام داد. در این فاصله از جنگ، ۴۵هزار و ۲۲۰ عراقی کشته شدند و اندکی کمتر از این عدد هم ایران کشته داد. اگر جنگ در همان موقع که صلح شرافتمندانه در دسترس بود، پایان می‌پذیرفت، جان دو میلیون ایرانی و عراقی نجات پیدا می‌کرد، دو میلیون مجروح و معلول فقط از سوی ایران، بر جای نمی‌ماند و هزار میلیارد دلار سرمایه کشور نابود نمی‌شد. به همین دلیل این جنگ خانمانسوز، یک جنگ ضدمیهنی بود.

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ بیلان ۸سال جنگ ضدمیهنی خمینی

بنابراین در چنین جنایتی که هر روز هزاران نوجوان از مدارس بیرون کشیده می‌شدند تا به‌عنوان سرباز یکبار مصرف در میدانهای مین مورد استفاده جنایتکارانه نظام پلید آخوندی قرار بگیرند، نیرویی باید جلوی این کار را می‌گرفت و با پذیرش هزاران انگ و برچسب وارد میدان می‌شد تا به این جنگ‌افروزی خاتمه دهد. آری، یک نیروی مسئول باید آستین بالا می‌زد و صلح را به خمینی تحمیل می‌کرد.

تنها کسی که شجاعت انجام این کار را داشت مسعود رجوی بود که بعد از آزادی خرمشهر و عقب‌نشینی عراق، ضمن امضای قرارداد صلح با وزیر خارجه عراق در اسفند سال ۱۳۶۱ ادامه‌ جنگ را نامشروع اعلام کرد و آن را در ارگانهای معتبر جهانی به ثبت رساند. در همین راستا بود که مسعود رجوی با عزیمت به عراق و تشکیل ارتش آزادیبخش، اقدام به درهم شکستن ماشین جنگی خمینی کرد و تنور جنگ ضدمیهنی او را گٍل گرفت و سرانجام با تحمیل آتش‌بس به وی، جام‌زهر را به او خوراند. مسعود رجوی قبل از ترک فرانسه به سمت عراق برای درهم شکستن طلسم جنگ گفته بود: «اما اگر بپرسید برای چه می‌روی؟ در یک کلام می‌گویم که برفروزم آتش‌ها در کوهستانها....»

علت تلاش برای صلح در برابر جنگ‌طلبی خمینی

سرانجام در ۳۰ خرداد ۱۳۶۶ با تشکیل ارتش آزادیبخش ملی ایران راه شکستن ماشین جنگی رژیم و تحمیل جام‌زهر آتش‌بس به خمینی باز شد و یک سال بعد، پس از دهها رشته عملیات موفقیت‌آمیز ارتش آزادیبخش ملی برای گٍل گرفتن تنوز جنگ‌طلبی خمینی، با انجام عملیات چلچراغ و فتح شهر مهران توسط ارتش آزادیبخش ملی، با شعار «امروز مهران، فردا تهران»، خمینی ناگزیر تن به آتش‌بس داد و جام‌زهر را به‌گفته خود سر کشید.

بعدها رفسنجانی و بقیه سران رژیم غیرمستقیم به‌علت عقب‌نشینی خمینی اعتراف کردند.

روزنامه حکومتی جوان روز ۱۹ تیر از قول پاسدار اسماعیل کوثری نوشت: «مجاهدین در مهران عملیات موفقیت‌آمیز انجام داده بودند و شعار «امروز مهران فردا تهران» هم مطرح کرده بودند و با در اختیار گرفتن انواع سلاحهای سنگین و نیمه سنگین هم‌چون نفربر و غیره، خود را سازماندهی کرده بودند. اما پذیرش قطعنامه از سوی حضرت امام تمام این توطئه‌ها را خنثی کرد». معنی این حرف این است که: «اگر امام قطعنامه را نمی‌پذیرفت، مجاهدین تهران را فتح کرده بودند».

قتل‌ عام سال ۶۷ - نخستین فرمان قتل‌ عام

همان‌طور که گفته شد، هنوز یک سال از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی نگذشته بود که خمینی با قانون اساسی ولایت فقیه خود و با تجهیز چماقداران و ایجاد نیروی سرکوبگر سپاه پاسداران از یک‌سو؛ و تقلب و جعل در انتخابات از سوی دیگر، بنای سرکوب و سانسور و استبداد را در میهن پهن کرد. اصلی‌ترین نیرویی هم که مقابل استبداد و سیاست سرکوب ایستاد و اقدامات خمینی و کارگزاران رژیمش را افشا می‌کرد، مجاهدین بودند. گواه این مدعا در تعداد شهدا و مجروحان و اسرا و تخریب خانه‌ها و ستادهای مجاهدین است که دو سال نیم بی‌وقفه ادامه داشت. در آن شرایط این هواداران مجاهدین بودند که به جرم افشای انحصارطلبی زیر ضربه‌های زنجیر و چوب و چاقوی چماقداران پرپر می‌شدند، اما حتی یک مورد هم مقابله به مثل نکردند تا فضای نیم‌بند سیاسی هر چه بیشتر استمرار پیدا کند و به خشونت بیشتر کشیده نشود.

در فروردین سال ۱۳۵۹ در حمله چماقداران به هواداران مجاهدین که در حال فروش نشریه مجاهد بودند، مهاجمین چشم پروین صادقی را کور کردند. چند روز بعد نسرین رستمی با گلوله پاسداران ارتجاع به‌شهادت رسید. جلیل مرادپور در حال فروش نشریه توسط باندهای چماقدار کشته شد. احمد گنجه‌ای در رشت، احد عزیزی معلم روستا در اردبیل و در روز ۱۹ خرداد ۵۹ ناصرمحمدی دانش‌آموز ۱۸ساله با شلیک گلوله پاسداران به چشمش از پای درآمد. ۳ روز بعد از مراسم بزرگداشت شهادت قاصدان آزادی (ناصر محمدی، احد عزیزی، احمد گنجه‌ای، جلیل مرادپور، سیاوش شمس، شکرالله مشکین فام و عین الله پورعلی) مسعود رجوی در متینگ امجدیه گفت: «مگر ما چه کردیم؟ جز تحمل درد و شکنجه… لااقل به همان قانون اساسی خودتان ملتزم باشید…».

در همان متینگ قانونی که با مجوز وزارت کشور تشکیل در امجدیه تشکیل شده بود، دسته‌های چماقدار و پاسداران، به پرتاب سنگ و در مرحله بعد به شلیک گاز اشک و سرانجام به شلیک گلوله روی آوردند و مصطفی ذاکری، دانش‌آموز هوادار مجاهدین، به‌شهادت رسید.

در طی مدت دو سال و نیم که شرایط نیم‌بند و لرزان سیاسی حاکم بود و آن هم هر دم توسط رژیم از آن کاسته می‌شد، علاوه بر هزاران زخمی‌ و شکنجه شده، ۷۱مجاهد با چوب و چاقو و تفنگ کشته شدند؟ در حالیکه مجاهدین در طی این مدت حتی از حق مشروع مقابله به‌مثل صرف‌نظر کردند تا فضای مسالمت هم‌چنان ادامه پیدا کند.

در حین فریاد علیه چماقداری در امجدیه، باران سنگ و چماق و گاز اشک‌آور بود که از همه طرف به سمت جمعیت می‌بارید، اما صبر، نجابت و بردباری مجاهدین باعث شد که فردای آن روز خمینی حتی در خانه و بیت خود نیز تنها شد! و آن هنگامی بود که پسرش، احمد خمینی، علیه چماقداری در امجدیه موضعگیری کرد و تنی چند از نمایندگان مجلسش بر ضد چماقداری حرف زدند و وزارت کشورش هم گفت که کار چماقدارها غیرقانونی بوده است.

اما خمینی که نمی‌توانست بساط چماقداری را به‌عنوان یک اهرم فشار و سرکوب،‌ جمع کند و از سوی دیگر توان دیدن اعتلای مجاهدین را هم نداشت، سرانجام ۱۳ روز بعد به صحنه آمد و گفت: «منافقین از کفار هم بدترند». او در این سخنرانی به‌قدری عصبانی بود که حتی قرآن را تحریف کرد و گفت: «در قرآن سوره منافقین هست، اما سوره‌ کفار نیست!»... و اشاره کرد که دشمن اصلی همین‌ها هستند. این نخستین فرمان قتل‌عام مجاهدین از سوی خمینی بود که در چهارم تیر ماه ۱۳۵۹ علیه مجاهدین صادر کرد.

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ‌ فرمان آتش به اختیار در سال ۵۹

خمینی: «اگر کسی شعارهای باطل خواست بدهد، با قوت او را بکوبید و نگذارید یک شعارهای باطل بدهد. خود مردم مأمورند!...»

این فرمان آتش به اختیار خمینی برای حمله به هواداران مجاهدین و سایر نیروهای آزادیخواه در شرایط به‌اصطلاح باز سیاسی و قبل از دهه شصت صادر شد. با همین فرمان بود که چشم‌های دختران و پسران از حدقه درآمد، دشنه‌ها به قلب‌ و سینه‌ها نشست و کتاب‌سوزی راه افتاد. در ۱۱ آبان ۵۹ انتشار نشریه و کتاب مجاهدین ممنوع شد. در همین سال هزاران نفر از هواداران مجاهدین مجروح و دهها جوان و دانش‌آموز توسط پاسداران و چماقداران کشته شدند. سیما صباغ دانش‌آموز ۱۵ ساله از آخرین شهیدان این سال بود که در لاهیجان به خاک افتاد.

سال ۱۳۶۰ از سوی رژیم آخوندی به نام سال قانون نامگذاری شده بود. اما باز هم بهار قانون با لاله‌های سرخ آزادی گلگون شد. در ۶ فروردین همین سال اصغر اخوان، صنم قریشی و خیرالله اقبالی در قزوین، بندعباس و رامسر با گلوله پاسداران به‌شهادت رسیدند. در اولین روزهای اردیبهشت دو هوادار مجاهدین در قائم‌شهر به نام‌های فاطمه رحیمی و سمیه نقره خواجا و چندین دانش‌آموز و کارگر در شهرهای مختلف توسط چماقداران به‌شهادت رسیدند. هفتم اردیبهشت همین سال تظاهرات ۲۰۰هزار نفره مادران در اعتراض به چماقداری انجام شد. این اولین تظاهرات مسالمت‌آمیز در حکومت آخوندی با این تعداد جمعیت بود. موج عظیم مادران و زنان شرکت‌ کننده در این راهپیمایی آخوندها را غافگیر کرد و تأثیر به‌سزایی بر تحولات آن روزهای خطیر گذاشت. در پایان همین راهپیمایی عظیم بود که پاسداران به جمعیت آتش گشوده و دو میلیشیای مجاهد خلق به‌نام‌های ودود پیراهنی (دانش‌آموز) و خلیل اجاقی (کارگر) در این ‌تهاجم بیرحمانه به‌شهادت رسیدند.

روز ۱۳ اردیبهشت ۹۵ حسن غفوری فرد وزیر نیروی دولت خامنه‌ای و یکی از فعالان سرکوب و سانسور دهه شصت طی مصاحبه‌یی با رسانه پاسداران گفت: «اون موقع وقتی با خودمون صحبت می‌کردیم یعنی تو صحبتهای خیلی خودمونی نظرمون این بود که تا تک‌تک این مجاهدین رو نکشیم مملکت درست نمیشه». البته منظور این کارگزار نظام از «درستی مملکت» روشن بود! به عبارت دیگر او داشت می‌گفت که اگر این مجاهدین میهن‌پرست را نکشیم و از بین نبریم، امام و نظام روی آرامش نمی‌بیند.

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ خنجر و چماق و گلوله پاسخ شعار زنده باد آزادی در ابتدای دهه شصت

ماه خرداد سال ۶۰ برای مجاهدین، ماه خون بود. چرا که در پایان این ماه تظاهرات مسالمت‌آمیز مردم که بدون اطلاع و اعلان قبلی بیش از ۵۰۰هزار نفر شرکت کرده بودند، در میدان فردوسی تهران به فرمان خمینی با رگبار پاسداران به خون کشیده شد. این پایان دوران شکیبایی و خط سرخ انقلاب و هیولای ضد انقلاب بود.

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ ۳۰ خرداد

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ تیرباران دانش‌آموزانی که نمی‌شناختند

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ چند سند و اعتراف تاریخی

مجاهدین از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ تا ۳۰خرداد۶۰ هر نوع تهمت، خنجر و داغ و گلوله را تحمل کردند و مقابله به مثل نکردند. اما هنگامی که با فرمان صریح خمینی تظاهرات مسالمت‌آمیز نیم میلیون نفر از مردم تهران را در روز ۳۰ خرداد در میدان فردوسی به رگبار بستند و زمانی که عکس شماری از دختران ۱۶ـ ۱۵ساله در روزنامه‌های حکومتی‌ منتشر شد که از قول دژخیمان نوشته شده بود: «این‌ها را تیرباران کردیم اما آنها را نمی‌شناسیم» و از اولیاء تیرباران شدگان خواستند که بیایند و فرزندان‌شان را شناسایی کنند، دیگر خط سرخ کشیده شد. چرا که دیگر هیچ فضایی برای مسالمت باقی نمانده بود و آخرین قطرات آزادی توسط رژیم از بین رفت. در چنین شرایطی مجاهدین به‌عنوان یک نیروی مسئول و متعهد به آزادی مردم، که امتحان خود را در راه آرمان آزادی در حکومت سلطنتی شاه پس داده بود، چکار باید می‌کرد؟ آیا باز هم صبر و بردباری؟ باز هم سکوت و خویشتن‌داری؟

بعد از سیلاب خون نونهالان و دانش‌آموزانی که با شعار زنده باد آزادی در خون‌شان غلتیدند و بعد از اعدام دخترکان معصوم، آیا می‌شد سکوت و بردباری کرد؟ آخر، سکوت، هیچ معنایی جز خیانت نداشت.

سؤال این است که چه کسی مسئول به‌وجود آوردن این وضعیت بود؟ و چه کسی این شرایط را پیش آورد؟

مهدی خزعلی که سال‌ها پیش مسئول مرکز مطالعات ریاست‌جمهوری بود، سال ۱۳۹۵ به صراحت گفت: «در شورای مرکزی حزب جمهوری تصویب شد که کاری کنیم که مجاهدین خلق دست به سلاح ببرند تا سرکوبشان کنیم! …»

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ افشای جنایتکاران دهه شصت و تحمیل جنگ مسلحانه

محمد کچویی، رئیس زندان اوین نیز گفته بود: «ما دو بار برای مجاهدین خلق دام گذاشتیم تا دست به‌عمل مسلحانه بزنند و بتوانیم آنها را سرکوب کنیم، هر دو بار از دام جستند. اما این بار موفق شدیم».

اسداله بادامچیان از اعضای شورای مرکزی در روز هفتم تیرماه ۱۳۹۴ در مصاحبه یک رسانه حکومتی گفته بود: نیروی تروریستی قدس (تسنیم) گفت: «آن‌روز [۳۰خرداد] وقتی تظاهرات تمام شد و ملت پراکنده شده بودند یک مرتبه آقا هادی [غفاری] پرید پشت تیربار و شروع کرد به زدن و حالا نزن و کی بزن»! (اسدالله بادامچیان- خبرگزاری نیروی تروریستی قدس، تسنیم- ۷ تیر ۱۳۹۴)

هادی غفاری که این روزها اصلاح‌طلب شده است، روز ۲۸ شهریور سال ۱۳۹۴ در مصاحبه با خبرگزاری حکومتی ایسنا گفت: «روز سی خرداد من با سرعت با فیات آبی رنگی قدیمی که داشتم وارد خیابان شدم، با سرعت تمام به وسط جمعیت زدم»!

به عبارت دیگر آخوند اصلاح‌طلب امروز، در روز ۳۰ خرداد، ابتدا با ماشین خود به صف تظاهر کنندگان می‌زند و مردم را به خاک و خون می‌کشد، سپس به پشت تیربار می‌رود و تظاهرات مسالمت‌آمیز را به خاک و خون می‌کشد.

قتل ‌عام سال ۶۷ - دستگیری و بازجویی

قتل ‌عام سال ۶۷ ـ‌ سند اعدامهای افسارگسیخته در آغاز دهه شصت

واقعیت این است که از فردای ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ دستگیری و شکنجه و اعدام مجاهدین و آزادیخواهان شروع شد.

در زندان بدنام اوین محاکمه و دادگاهی در کار نبود. هر چه بود کشتار بود و قتل‌عام.

روز ۲۹ شهریور ۶۰ آخوند محمدی گیلانی با دجالیت گفت: طبق قرآن حکم هواداران مجاهدین این است:

«کشتن به شدیدترین وجه، حلق آویزکردن به فضاحت‌بار ترین حالت ممکن و بریدن دست راست و پای چپ».

رفسنجانی هم در نمایش جمعه در روز دهم مهرماه ۶۰ گفت: «حکم اینها ۴چیز است: اول این‌که کشته شوند. دوم سر به‌دار شوند، سوم قطع دست راست و پای چپ و چهارم این‌که از جامعه جدا شوند».

در همان روزهایی که در زندان مخوف اوین دسته‌دسته دهها و گاه صدها تیرباران صورت می‌گرفت، آخوند جنایتکار محمدی گیلانی گفت: «به فتوای خمینی می‌توانیم زیر شکنجه، جان زندانیان را بگیریم و هیچ نیازی به محاکمه هم نیست».

قتل ‌عام سال ۶۷ ـ‌ آغاز دوران محکومیت

در همه جای دنیا یک زندانی بعد از دادگاه و بعد از گرفتن حکم حبس، خیالش از بابت کابل و شکنجه و بازجویی راحت است اما در زندانهای دیکتاتوری آخوندی، دوران محکومیت یعنی شروع شکنجه و آزار.

با نگاهی به‌خاطرات یکی از زندانیان در «سرود سیاوشان» با شرایط دوران محکومیت هم آشنا می‌شویم:

ورود به زندان قزلحصار و آغاز دوران محکومیت:

«… نوبت ما شد. ۲پاسدار با ماشین دستی سلمانی، وسط زیرهشت ایستادند و کسانی را که چند متر عقب‌تر، کِز کرده بودند، صدا کردند. ابتدا موهای سر و بعد تمام یا قسمتی از ابرو زندانی را با ماشینِ صفرچهار تراشیدند. پاسدار دیگر، مشتی از موها را به‌دستش داده و وادارش می‌کرد بخورد. بقیهٔ موها را هم جمع کرده و بین سلول‌ها توزیع کردند. هر سلول بایستی موها را بین نفرات تقسیم و هر کس سهمش را می‌خورد. من که هنوز از دیدن این صحنه‌ها مات و مبهوت بودم، با لگدی که بر پهلویم نشست هشیار شدم و خودم را جمع کردم. پاسدار سوری یقه‌ام را گرفت و با ضربه‌یی [مرا] به وسط قربآنگاه یا آرایشگاه! انداخت.

اولین بار بود که سرم را از ته می‌زدم. لحظه‌ای خودم را با سر و ابروی تراشیده تجسم کردم. یاد بچه‌ها در اوین و صحنه‌هایی از بازجویی افتادم…

پاسداری که چهره‌اش مثل میمون و رفتارش مثل گُراز بود، چنگش را در موهایم _که بلند شده بود_ انداخت و سرم را بر زمین کوبید و گفت:

همین‌طور سرتو پایین نیگه‌دار تا تموم شه، جُم بخوری با لبه تیز این ماشین، کله‌ات رو سولاخ‌سولاخ می‌کنم.

به عَمد موها را لای دندانه‌های ماشین گذاشته و می‌کشید، ظاهراً می‌خواست صدایم در بیاید تا بگوید: بدبخت تو که از ماشین سلمونی میترسی و داد میزنی، چطوری میخوای مبارزه کنی…

بعد از اتمام سر، دندانه‌های ریزِ ماشین را زیر ابروی راستم گذاشت و قسمتی را زد و با اشاره به پاسداری که مسئول خوراندن موها بود، به همان طرف پرتابم کرد. او هم مُشتی مو برداشت و گفت: «زود باش وقت نداریم. همه رو باید بخوری. یه دونه اگه بمونه، من میدونم و تو…». بعد هم هر کدومو انداختن تو یکی از سلول‌های یک و نیم در دو و نیم یا سه متری که یه تخت فلزی ۳طبقه توش گذاشته بودن. طبقه اول تخت رو برداشته بودن و ۴۵نفر به‌زور ریخته بودن رو هم. آدمها مثل مرغ تو زمین و هوای سلول هر چند ساعت یه بار جاشونو عوض می‌کردن. چند ساعت بعد که چشمم یه کم به تاریکی عادت کرد از بغل دستی پرسیدم چندوقته اینجایی گفت ۳ماه. گفتم یا حضرت عباس! مگه میشه؟.. گفت می‌دونی چرا به انسان میگن انسان؟ گفتم نه! گفت واسه این‌که انسان انس میگره و سریع محیطشو تسخیر می‌کنه…».

در آن زمان شکنجه‌گر، بازجو و پاسدار برای زدن و کشتن و دریدن زندانیان از هم سبقت می‌گرفتند. حاج داود رحمانی که یک آهنگر و چماقدار محله شهباز تهران بود و سواد درست و حسابی هم نداشت سردژخیم زندان قزلحصار بود. اسدالله لاجوردی هم دادستان مرکز و در واقع همه کاره در زندانها بود. دژخیم حاج داود می‌گفت: «خیالتون راحت باشه اگه تقی به توقی بخوره تو همین سلول با تیوپ دارتون می‌زنم، بعضی وقتها هم می‌گفت: فکر کردین خلق قهرمان میاد گل گردنتون می‌ندازه، اگه کار به اونجا بکشه، تو هر سلولتون یه نارنجک میندازم…».

لاجوردی جلاد به زندانیان می‌گفت: «کاری می‌کنم یا حزب‌اللهی بشین، یا تواب بشین یا دیوونه. به همین خاطر هر روز یک روش جدید برای شکنجه ابداع می‌کرد. کابل، صلیب، بی‌خوابی، گرسنگی، انفرادی، قبر، قفس، واحد مسکونی و... ».

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ زندانی در قفس

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ حبس در قفس پاسخ ایدئولوژیک خمینی به موضوع زنان

به گواه زندانیان از بند رسته، شکنجه و تحقیر و تلاش برای به ندامت کشاندن زندانیان در مورد زنان زندانی به مراتب بیشتر بود و با طراحی و برنامه‌ریزی جدی‌تری توسط شخص لاجوردی و رحمانی دنبال می‌شد.

آنان به‌علت کینه تاریخی و ایدئولوژیک با زنان مبارز و مجاهد از هیچ فشار و جنایتی فروگذار نمی‌کردن. مطلقاً در ذهنشان موضوعی به نام استقلال و هویت زنان جایی نداشت. به همین علت زنان محکومی که قرار بود بعد از پایان مراحل بازجویی در اوین یا برخی شهرستانها، در محیطی امن دوران محکومیتشان را بگذرانند در همان ساعت اول تبعید به قزلحصار بایستی زیر کابل و شلاق رذالت پاسداران چند صد متر طول راهرو مشترک بندها را سینه خیز طی می‌کردند و حاج داود و پاسدارانش با کابل و زنجیر و پوتین و... به جانشان می‌افتادند تا بفهمند قزلحصار هتل ۴ستاره اوین نیست...

هیچ رحمی و «تبعیض»ی هم در کار نبود؛ دخترک ۵ ساله یا مادر ۶۰ ساله باید در این تونل سیاه می‌شد. در همین نگرش ضدزن بود که واحدهای مسکونی و قفس و قبر و... برای دختران معصوم مجاهد ساختند و جنایتها کردند.

در کتاب «بهای انسان بودن» تجربه اعظم حیدری در قفس را مرور می‌کنیم:

«در قفس قانون سکوت مطلق حاکم بود. به‌طور مطلق اجازهٔ حرف زدن نداشتیم. هر کاری داشتیم یا اگر چیزی می‌خواستیم، باید دستمان را بالا می‌بردیم و آن‌قدر بالا نگه‌می‌داشتیم تا پاسدار یا خائن ببیند و خودش سر وقتمان بیاید. او می‌آمد، دهان کثیفش را دم گوش زندانی می‌آورد و می‌گفت آرام بگو! اگر یک ذره صدایمان بلند می‌شد، با مشت و لگد به جانت می‌افتادند و گزارش می‌دادند که این منافق می‌خواهد این‌طوری به کناردستیش خبر بدهد که من این‌جا هستم. آن‌وقت سر‌و‌کله حاجی و معاون مزدورش احمد پیدا می‌شد و ضربات وحشتناک مشت و لگد و شلاق بود که بر سر زندانی می‌بارید. وحشتناکتر از همه کوبیدن سر و صورت زندانی به دیوار بود که به‌قول خودشان حال آدم را جا می‌آوردند که دیگر هوس درخواست کردن چیزی به سرت نزند!

پیش از توزیع غذا یک ضربه توی سرمان می‌زدند. معنی‌اش این بود که غذا!... بخور! اما اکثر اوقات به من غذا نمی‌دادند و رد می‌شدند و من تنها از رفت‌و‌آمدها و سر‌و‌صدای ظروف می‌فهمیدم که غذا توزیع می‌کنند...

در اثر بی‌غذایی و گرسنگی، در روزهای آخر آن‌قدر ضعیف شده بودم که وقتی می‌آمدند مرا برای نماز ببرند و چادرم را می‌گرفتند که بلند شوم نمی‌توانستم از جایم بلند شوم و دست و پایم به‌دلیل نشستن طولانی و بی‌غذایی، خشک شده بود و رمق نداشت. نمی‌توانستم روی پایم بلند شوم. به‌زور بلندم می‌کردند. وقتی می‌ایستادم با صورت به زمین می‌افتادم. آن وقت خا‌ئنان و پاسدارها قهقهه می‌زدند و می‌گفتند قهرمان درهم می‌شکند! حاجی داوود دژخیم هم می‌گفت آن‌قدر این‌جا نگهت می‌دارم تا بمیری! آرزوی آزاد شدن به اسم مجاهد شکنجه شده را به دلت می‌گذارم. نمی‌گذارم قهرمان بشوی...

این وضعیت بیش از هفت ماه به‌صورت شبانه‌روزی ادامه داشت. ما طی این مدت هیچ اختیاری و اجازهٔ هیچ کاری نداشتیم. نه برای توالت رفتن، نه برای غذا خوردن و نه برای نماز خواندن و نه برای هیچ‌چیز دیگر. تمام لحظات شبانه‌روز بی‌حرکت، بی‌صدا، با چشمبند به‌صورت چمباتمه باید می‌نشستیم. حتی نمی‌توانستیم به‌دیواره قفس تکیه دهیم. اگر تکیه می‌دادیم، دیواره روی سر زندانی کناری می‌افتاد و کتک و ضربات کابل در پی داشت. در طول روز نباید به خواب می‌رفتیم و چرت هم نباید می‌زدیم. کمترین علامتی از خوابیدن یا چرت زدن، هم‌چنان که ایجاد کمترین صدا، حتی عطسه یا سرفه ناخواسته، علامت دادن به دیگران تلقی می‌شد و فرود آمدن ضربات سنگین مشت و لگد «حاجی» و پاسداران و عوامل خیانت پیشه آنها و یا ضربات شلاق آنها را به‌همراه داشت.

ساعت۱۲ شب می‌گفتند بخوابید! طول قفس آن‌قدر کوتاه بود که من با قد ۱۵۷ سانتیمتر در آن‌ جا نمی‌شدم و وقتی می‌خواستم سرم را روی زمین بگذارم، روی آهنهای لبه دو تخت که با هم جوش داده بودند، قرار می‌گرفت و لبه تیزآهن در سرم فرو می‌رفت. وقتی که اجازه خوابیدن می‌دادند، بایستی با همان لباس و چادر و چشم‌بند می‌خوابیدیم. اما در همان‌موقع تازه زمان خوردن کابل فرا می‌رسید و حاج داوود و مزدورش می‌آمدند تا جیره روزانه کتک با بدهند. از ساعت۱۲شب، رادیو را می‌گرفتند و صدای آن را تا بیشترین حد ممکن بلند می‌کردند که نتوانیم بخوابیم. این کار هر شب تکرار می‌شد».

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ دهه شصت و خیز خمینی برای قتل‌ عام یک میلیون نفر...

آخوند ملاحسنی، نماینده خمینی در ارومیه یکبار به یکی از رسانه‌های حکومتی گفته بود: «حضرت امام خمینی (ره) در جواب برخی از رؤسای دادگاههای انقلاب، که نمی‌خواستند خیلی اعدام بدهند، فرمودند: اگر یک میلیون نفر هم باشند، یک‌شبه دستور می‌دهم همه اینها را به رگبار ببندند و قتل‌عام کنند» (روزنامه حیات‌نو‌ـ ۳ دی ۱۳۷۹).

با همین نسخه در تبریز و ارومیه و اردبیل بود که بسیاری از نوجوانان، جوانان و زنان و مردان شجاع اعدام و قتل‌عام کردند. جلادان حکومت ارتجاع نه فقط زندانی که خانواده زندانیان سیاسی را هم مورد هدف قرار دادند. مجاهد شهید اکبر چوپانی، یکی از زندانیان سیاسی مقاوم تبریز بود که او را در زندان و در زیر هشت با ضربات مشت و لگد و چاقو به‌شهادت رساندند. در حالیکه سوز سرمای زمستان بیداد می‌کرد، دهها نفر از زندانیان مجاهد را در سرمای تبریز و ارومیه در زیر شکنجه زجرکش و مثله کردند. دژخیمان خمینی ثریا ابوالفتحی، دانشجوی ۲۰ساله هوادار مجاهدین را در حالی که باردار بود، در یک محاکمه سرپایی کوتاه در تبریز به جرم مجاهد بودن تیرباران کردند. علت سرعت و عجله در اعدام این شیرزن قهرمان این بود که وی در پاسخ درخواست ر‌ذیلانه آخوند موسوی تبریزی، سیلی محکمی بر بناگوشش نواخت.

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ دهه شصت ـ اعدام دهها مجاهد در تبریز با فرمان دادستان فاسد

به این ترتیب دهه شصت در چهار گوشه ایران‌زمین بساط دار و اعدام؛ و شکنجه و تیرباران برپا شد.

دهه شصت؛ دهه نجابت و صلابت یاران از یکسو؛ و دهه رذالت، بیرحمی و شقاوت شیطان‌صفتان خون‌آشام از سوی دیگر. در همین دهه شصت بود که به فرمان خمینی بازجوهای زندان رسماً به دختران زندانی قبل از اعدام تجاوز کردند و خون زندانیان را قبل از اعدام ‌کشیدند. در همین دهه بود که نوزاد یک ماهه را مقابل چشمان مادر [مجاهد شهید بتول عالم زاده‌] کشتند تا از این مادر قهرمان ندامت و اعتراف بگیرند. اما رژیم جنایتکار خمینی هنوز نسل مجاهد را نشناخته بود که تا کجا برای خلق محبوب خود آماده فداکاری هستند.

قتل ‌عام سال ۶۷ ـ قتل‌ عام سفید در قزلحصار

در یادداشت‌های یکی از زنان مجاهد [نسرین فیضی] آمده است:

« نمی‌توان صحبت از قتل‌عام سال ۶۷ کرد، اما به واحد مسکونی به‌عنوان نمونه‌یی از قتل‌عام «سفید» اشاره نکرد. واحد مسکونی صرفاً محلی برای تنبیه نبود. در سال۱۳۶۲ (مانند قتل ‌عام ۶۷) واحد مسکونی با هدف حذف هویت و نابودی پدیده‌یی به نام «زن مجاهد خلق» راه‌اندازی شد. این جنایت با فرمان دژخیم لاجوردی و با مدیریت داوود رحمانی و حضور شبانه‌روزی تعدادی از بازجویان و پاسداران در محل واحد مسکونی پاسداران در بخشی از ورودی زندان قزلحصار اجرا می‌شد. بارها لاجوردی و دیگر بازجویان می‌گفتند «یا باید بشکنید (‌یعنی خیانت کنید) یا به‌سر حد دیوانگی برسید تا به درد رجوی هم نخورید».

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ‌ واحد مسکونی قزلحصار؛ گامی فراتر از شکنجه

اکثر زندانیان بعد از نزدیک به یک سال و نیم، از واحد مسکونی و از واحد قفس‌ها در زندان قزلحصار به بند ۸برگشتند. وقتی این زندانیان وارد بند شدند، همه ما شگفت‌زده شدیم، چرا که آنها قابل تشخیص نبودند، همه به‌غایت لاغر و پیر و خمیده شده بودند. صورت‌هایشان چروک و پـر از لک و پیس شده بود و پشتشان قوز درآورده بود. وقتی به بعضی از آنها دست می‌زدیم دچار تشنج می‌شدند. بعضی از آنها در بند راه می‌رفتند و ناگهان فریاد می‌زدند: «من ترا می‌شکنم». شبی نبود که با فریادهای آنها از خواب بلند نشویم، جیغ می‌زدند و شروع می‌کردند به‌گریه کردن و ما هم پابه‌پای آنها گریه می‌کردیم. خدایا این جنایتکاران با این بچه‌ها چه کار که نکرده بودند. گاهی طی روز می‌دیدی که رو به‌دیوار نشسته‌اند، زانوهایشان را بغل کرده و گریه می‌کنند. یا ساعتها کنار دیوار می‌نشستند و به نقطه‌یی خیره می‌شدند. یکی دوبار به آنها نزدیک شدیم که بپرسیم چه بلایی سرشان آمده است، اما حالشان بدتر می‌شد. دیگر تصمیم گرفتیم اصلاً سر واحد مسکونی با آنها صحبت نکنیم تا حالشان به وضعیت عادی برگردد. بعضی‌ها موهایشان در طی این مدت سفید شده بود. اغلب شب تا صبح نمی‌خوابیدند و یا روز‌ها به‌حالت ضعف می‌افتادند…

زهرا فلاحتی که در جریان قتل‌عام سال ۶۷به‌شهادت رسید، به بچه‌ها تأکید می‌کرد که دو چیز را رعایت کنیم: اول این‌که از آنچه در واحد مسکونی بر آنها گذشته است، سؤال نکنیم؛ دوم این‌که در مورد آنها قضاوت نکنیم و در برابرشان صبور و مهربان باشیم و کمک‌شان کنیم که به‌حالت عادی برگردند، چون نمی‌دانیم چه بلاهایی سر آنها آمده است. خیلی از آنها با وجود گذشت سالها هنوز هم به وضع طبیعی بازنگشته‌اند. شکر محمد‌زاده یکی از همان زندانیان بود که سال۱۳۶۷ سر بدار شد».

قتل‌ عام سال ۶۷ - شکست لاجوردی و ظهور وزارت اطلاعات

دژخیم لاجوردی در برابر سپاه و باند مقابل خود که معتقد بودند نگه‌داشتن زندانی به‌نفع رژیم نیست، چنین پاسخ می‌داد که: «من کاری می‌کنم همه شون حزب‌اللهی بشن. اینا از جمعشون انگیزه می‌گیرن، پاشون به انفرادی برسه مبارزه یادشون میره». او با همین استدلال از مهر سال ۱۳۶۱با تکمیل سلول‌های انفرادی زندان گوهردشت، سیاست فشار حداکثر را در گوهردشت و هم‌زمان در اوین و زندان قزلحصار به اجرا گذاشت. او احکام آزادی زندانیانی که حکم‌شان پایان یافته بود را تعلیق کرد و به این ترتیب به هر زندانی که حکمش تمام می‌شد، برگه‌ای می‌دادند که در آن نوشته شده بود، می‌بایست تا اطلاع ثانوی در زندان بماند. در واقع این حکم، چیزی شبیه به حکم حبس ابد بود چون هیچ تاریخ پایانی نداشت.

به گواه کتاب‌های خاطرات زندان، راه‌اندازی واحدهای مسکونی،‌ قبر، تابوت، سرپانگه‌داشتنهای طولانی، بی‌خوابی، گرسنگی و انواع فشارهای روانی محصول همین دوران بود. دورانی که لاجوردی جلاد قسم خورده بود از مجاهدین زندانی حزب‌اللهی و تواب و خائن درست کند، اما هر چه بیشتر شکنجه و کشتار کرد، کمتر نتیجه گرفت. او با تجربه وارفتگی خودش در سلولهای انفرادی زندان شاه فکر می‌کرد زندانیان مجاهد هم بعد از دو الی سه هفته خواهند برید و تن به همکاری خواهند داد. بگذریم که انفرادی زمان شاه با سلول‌های لاجوردی به‌هیچ‌وجه قابل قیاس نبوده و نیست. به‌عنوان مثال در زندان گوهردشت، غذای زندانیان (اگر می‌شد به آن غذا گفت) بسیار محدود، هواخوری و ملاقات قطع و برای اغلب سلول‌ها هم جیرهٔ روزانه شکنجه در نظر گرفته شده بود. با این همه از پائیز ۱۳۶۱ تا پایان سال ۱۳۶۳ زندانیان شجاع با مقاومت خود، روی لاجوردی و پاسداران را کم کرده بودند. در اواخر مرداد ۱۳۶۳ با تشکیل وزارت اطلاعات و قدرت گرفتن باند مقابل لاجوردی، کم‌کم دژخیم لاجوردی و داوود رحمانی جلاد به کنار گذاشته شدند. کنار گذاشته شدن آنها به‌معنی شکست سیاست فشار حداکثر لاجوردی و پیروزی پایداری و مقاومت در سلول‌های انفرادی و شرایط سخت بندهای اوین و قزلحصار بود.

سرانجام زندانیان بعد از دو الی سه سال انفرادی، آنهم در شرایط طاقت‌فرسا و دیوانه کننده زندانهای گوهردشت و اوین و قزلحصار، سرفراز و پیروزمند به بندهای فرعی و عمومی زندان بازگشتند. اگر چه در این دوران تعدادی از زندانیان در زندان قزل‌حصار تعادل‌ خود را از دست داده بودند و‌ بسیاری نیز دچار بیماریهای حاد صرع و میگرن و… شده بودند، اما فضای عمومی زندانهای اوین و گوهردشت و قزلحصار و سایر شهرستانها مقاومت و پایداری بیشتر نسبت به سال‌های قبل بود. مقاومتی که جلاد و هیولای زندان را در هم شکست.

با تسلط وزارت اطلاعات بر زندانها، روش‌های کنترل و سرکوب زندان نیز تغییر کرد و مقاومت و پایداری زندانیان روزبه‌روز ابعاد تازه‌تری گرفت.

با نگاهی به نامه ۱۷ مهر ۱۳۶۵منتظری به خمینی، که در آن زمان جانشین وقت خمینی بود، می‌توان به بخشی از واقعیت‌های زندان در آن سال‌ها ـ یعنی دو سال قبل از قتل‌عام زندانیان در سال ۶۷ـ پی برد.

منتظری در این نامه می‌نویسد: «… آیا می‌دانید در زندانهای جمهوری اسلامی به نام اسلام جنایاتی شده که هرگز نظیر آن در رژیم منحوس شاه نشده است؟ آیا می‌دانید عده زیادی زیر شکنجه بازجوها مردند؟ آیا می‌دانید در زندان مشهد در اثر نبودن پزشک و نرسیدن به زندانی‌های دختر جوان بعداً ناچار شدند حدود ۲۵نفر دختر را با اخراج تخمدان و یا رحم ناقص کنند؟ آیا می‌دانید در زندان شیراز دختری روزه‌دار را با جرمی مختصر بلافاصله پس از افطار اعدام کردند؟ آیا می‌دانید در بعضی زندانهای جمهوری اسلامی دختران جوان را به‌زور تصرف کردند؟ آیا می‌دانید هنگام بازجویی دختران استعمال الفاظ رکیک ناموسی رایج است؟ آیا می‌دانید چه بسیارند زندانیانی که در اثر شکنجه‌های بی‌رویه کور یا کر یا فلج یا مبتلا به دردهای مزمن شده‌اند و کسی به داد آنها نمی‌رسد؟ آیا می‌دانید در بعضی از زندانها حتی از غسل و نماز زندانی جلوگیری کردند؟ آیا می‌دانید در بعضی از زندانها حتی از نور روز هم برای زندانی دریغ داشتند؟ این هم نه یک روز و دو روز بلکه ماهها؟ آیا می‌دانید برخورد با زندانی حتی پس از محکومیت فقط با فحش و کتک بوده؟ قطعاً به حضرتعالی خواهند گفت اینها دروغ است و فلانی ساده‌اندیش…». (قسمتی از نامه منتظری به خمینی- ۱۷ مهر ۱۳۶۵)

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ نامه منتظری به خمینی در تاریخ ۱۷مهر ۱۳۶۵

همچنین منتظری در ۵ مهرماه ۶۰ یعنی در هنگامی که دژخیم لاجوردی هر شب ۳۰۰ الی ۴۰۰دختر و پسر مجاهد و مبارز را در اوین اعدام می‌کرد، برای خمینی نوشته بود: «دخترک ۱۴– ۱۳ساله رو به‌خاطر تندزبانی کشتند…»

قتل‌ عام سال ۶۷ - فصل تحریم و اعتراض و دفاع از کلمه

با شروع اعتراضات صنفی زندانیان، روش‌های فشار زندانبان هم تغییر کرد. از یک‌سو هر روز از جانب دژخیمان، فشار بیشتر و از سوی زندانیان نیز مقاومت بیشتر می‌شد. از فروردین سال ۱۳۶۵ زندان قزلحصار تخلیه شد و زندانیان به اوین و گوهردشت منتقل شدند. در این دوران اندک اندک اعتراضات صنفی جنبه سیاسی و سپس عقیدتی پیدا کرد. در چنین شرایطی بود که در زندان اوین و بعضی از بندهای گوهردشت وقتی بازجویان اتهام زندانی را می‌پرسیدند، بسیاری از آنها از عبارت «مجاهدین» استفاده می‌کردند و این برای پاسدارها قابل‌تحمل نبود. آنها می‌گفتند باید بگویید منافق. گاه به‌خاطر همین کلمه «مجاهد» زندانی را تا آستانه مرگ می‌زدند.

حسن ظریف، یکی از زندانیان مجاهد در آن سال‌ها در یادداشت‌های خود می‌نویسد:

«در سالن ۵ اوین روزی پاسدار مجتبی حلوایی، از دژخیمان زندان اوین، وارد بند شد و با لحنی تهدیدآمیز و عصبی رو به جمع گفت: شنیده‌ام تعدادی از شما صبح که برای دادیاری رفته بو دید اتهام خودتان را «مجاهدین» گفته‌اید! من، همین‌جا به همه‌تان اخطار می‌کنم. گفتن این کلمه جرم است.

هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که همهمه و اعتراض بچه‌ها بلند شد. هرکس چیزی می‌گفت. امیرحسین جلوتر رفت و گفت: اسم من امیر حسین حسینیه و اتهامم مجاهدین خلقه. حالا هر کاری می‌خواهی بکنی بکن.

چشمهای حلوایی داشت از حدقه در می‌آمد. در حالی که فکر می‌کرد چه واکنشی نشان دهد، محمدعلی خیراندیش هم از عقب‌تر داد زد: من هم اتهامم مجاهدینه.

حلوایی که دستپاچه شده بود، به سرعت به طرف خروجی بند رفت و امیر حسین و محمدعلی را هم با خودش برد. همه بچه‌ها در راهرو منتظر ماندند. محمد فرجاد، پشت در به گوش ایستاده بود. دقایقی بعد تخت شکنجه را درست پشت در بند کاشتند. بلافاصله محمدعلی و امیرحسین را به تخت بسته و با تمام قوا ضربات سنگین کابل را بر بدن‌هاشان فرود آوردند. در تمام مدتی که بچه‌ها زیر کابل بودند، صدایشان در نیامد، حتی در شدیدترین ضربه‌های کابل یک آه از هیچ‌کدام در نیامد. وقتی امیرحسین را آش و لاش از تخت باز کردند، با صدایی بلند و لحنی کاملاً مسلط، رو به پاسداران گفت: کارتون تموم شد؟ پاسدار ابراهیمی ‌گفت: «آره، تمومه. حالا برو تو بند». امیر حسین هم بلافاصله گفت: «پس یادت باشه اتهام من مجاهدینه»!

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ دفاع از کلمه مجاهد

قتل‌ عام سال ۶۷ - تفکیک و طبقه‌بندی زندانیان

نیمه اول دهه شصت یعنی سال‌های ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۵ هنوز رازها و ناگفته‌های بسیاری از شرایط زندانهای مخوف و از شکنجه‌های فوق طاقت انسانی در خود دارد. فشارهای جسمی و روانی و رذالت‌ پاسداران در زندانهای قزلحصار و اوین و گوهردشت و سایر شهرستانها از جمله مواردی هستند که همه و همه برای شکستن روحیه مقاوم زندانیان مجاهد و مبارز از سوی دژخیمان اختراع و ابداع شده بودند. مواردی که برای هر کدام می‌شود کتاب‌ها نوشت و آنها را به تصویر کشید.

با شکست سیاست تواب سازی لاجوردی و تأسیس وزارت اطلاعات و اعتراضهای جمعی زندانیان در سال ۱۳۶۶ رویارویی و نبرد پاسداران با زندانیان در عرصه‌های مختلف صنفی و سیاسی شروع شد. تلاش زندانیان برای گرفتن حق ورزش جمعی در زمان محدود هواخوری،‌ جنگ بر سر بیان اتهام [مجاهدین]، نپذیرفتن خائنین در سلول‌ها و اعتراض به محدودیتها و قوانین من‌درآوردی زندانبانان، موضوع مقاومت زندانیان مقاوم و تهاجم وحشیانه پاسداران به آنها بود. پاسداران که ظرفیت اعتصاب و تحمل شنیدن نام مجاهد را نداشتند، دیوانه‌وار حمله می‌کردند. هر روز خبر یورش پاسداران به یکی از بندها و شکستن دست و پای زندانیان در تماس‌های نامریی زندانیان با مورس تبادل می‌شد.

قتل عام سال ۶۷ ـ تفکیک و جابه‌جایی زندانیان مقدمه قتل‌ عام مرداد

زمستان ۱۳۶۶ ـ‌ تفکیک زندانیان

در زمستان سال ۱۳۶۶ در همه زندانها موضوع تفکیک زندانیان مطرح شد. به این منظور در تمامی زندانها از هر زندانی ابتدا چند سؤال می‌شد: نام، مدت محکومیت، اتهام و این‌که آیا زندانی حاضر به مصاحبه تلویزیونی هست یا نه. سؤال اصلی در رابطه با مجاهدین نحوه پاسخ به اتهام بود. نتیجه سؤال و جواب‌ها در زندان گوهردشت به جدا شدن زندانیان مارکسیست ختم شد. از بین همه بندهای مجاهدین هم، تعدادی را که به تشخیص خود به‌اصطلاح کم‌خطرتر بودند، سرجمع کرده و آنها را به بند ۱منتقل کردند تا آن تعداد را نگه دارند و بقیه را اعدام کنند. با نگه‌داشتن یک بند می‌خواستند نشان دهند هنوز زندانی در بندها وجود دارد و با این کار قتل‌عام زندانیان را انکار کنند. در جریان همین تفکیک، آنهایی که حکم‌شان ابد و یا ۲۰سال بود، به اوین منتقل کردند و آنان‌که حکم‌شان تمام شده بود و باید آزاد می‌شدند (و به ملی‌کش معروف بودند) را به زندان گوهردشت منتقل کردند. چند ماه بعد در ۱۱خرداد ۱۳۶۷تعداد ۱۵۰نفر از زندانیان گوهردشت را هم به اوین منتقل کردند. طبق طرح و سناریو اولیه، اعدامها از اوین شروع می‌شد، در گوهردشت هم غیر از «بند یک» می‌بایست همه زندنیان به‌دار کشیده شده و اعدام می‌شدند. دژخیمان فقط مننتظر فرمان بودند.

اما در شهرهای کوچک که همه همدیگر را می‌شناختند، نمی‌توانستند مخفیانه و بی‌سر و صدا همه را اعدام کنند. بعد از تفکیک زندانیان، بسیاری از آنها را به شهرهای دیگر منتقل کردند تا خانواده‌های آنها با تأخیر از اعدام فرزندان‌شان آگاه شوند و از بحران جلوگیری شود. به‌عنوان مثال زندانیان میانه‌، تبریز، زنجان، لاهیجان، چالوس و… به شهرهای مختلف فرستاده شدند.، بیش از ۱۰۰ زندانی هم در شب عید از دیزل‌آباد کرمانشاه، به زندان گوهردشت منتقل شدند. یکی از آن زندانیانها به نام پرویز مجاهدنیا در همان روز انتقال به خانواده‌اش گفته بود: «ما را دارن می‌برند تهران می‌خوان اعداممون کنن».

قتل‌ عام سال ۶۷ - مقدمات و آماده‌سازی‌های کشتار

به این ترتیب از حوالی پائیز و زمستان سال ۱۳۶۶ با تفکیک و طبقه‌بندی زندانیان، پروژهٔ قتل‌عام زندانیان سیاسی کلید خورد، اما هنوز تا هفته‌های پایانی این سال برای کسی مشخص نبود که این تفکیک و جدا‌سازی‌ها و این نقل و انتقالات برای چیست؟ به ذهن هیچیک از زندانیان خطور نمی‌کرد که ممکن است خمینی جلاد آنهایی را که در بیدادگاههای خود با معیارهای ضدبشری‌اش به چند سال حبس محکوم کرده باشد، اینک همه آنها را قتل‌عام کند. در فروردین سال ۱۳۶۷ زندانیان دیزل‌آباد کرمانشاه اولین کسانی بودند که گفتند: «ما را می‌خواهند ببرند تهران تا اعدام کنند». بعد از آن، گهگاه در بند یا شعبه یا کمیته مشترک و… بازجو یا پاسداری بی‌اختیار و از روی عصبانیت جمله‌یی با مضمون اتمام‌حجت نهایی یا تعیین‌تکلیف می‌گفت، اما باز هم کسی آن را جدی نمی‌گرفت.

زندانی مجاهد نسرین فیضی در بخشی از خاطراتش می‌نویسد: «در بهار ۶۷ رسیدگی مجدد به پرونده‌ها با بازجویی از زندانیان آغاز شد. وقتی بچه‌ها از علت باز‌شدن مجدد پرونده‌هایشان پرسیده بودند صراحتاً به آنها گفته شده بود: این ‌کار برای اتمام‌حجت با شما است، یا همکاری و یا تعین‌تکلیف نهایی».

تکیه‌کلام پاسداران و دادیارانی مثل مجید سرلک، ناصریان، حداد و افراد تازه‌کاری به نام مهدیان و عرب هم در اوایل سال ۶۷این بود: «حکم منافق از همان ابتدا اعدام بوده و همیشه این حکم پا‌برجاست. اگر شما تا به‌حال هم زنده مانده‌اید از رحمت ولی‌فقیه است و حالا زمان تعیین‌تکلیف شما رسیده است…».

مشابه همین حرف را ۵ماه قبل از قتل‌عام به یک زندانی مجاهد به‌نام مسعود مقبلی که به کمیته مشترک منتقل شده بود، گفته بودند. وقتی مسعود ذره‌یی از مواضعش عقب‌نشینی نکرد و بازجوی وی موفق نشد او را درهم بشکند، با عصبانیت به او گفت: «برو به دوستانت بگو داریم می‌آییم برای تعیین‌تکلیف نهایی‌تون… دیگه شمشیر رو از رو می‌بندیم».

یک زندانی مجاهد دیگر به‌نام مهدی عبدالرحیمی از زندان تبریز می‌گوید: اردیبهشت سال ۱۳۶۷ آخوند حاکم شرع تبریز به اسم عابدینی آمد داخل زندان و صراحتاً گفت: «می‌خواهیم همه‌تان را تعیین‌تکلیف کنیم».

از طرفی روز ۴ خرداد ۱۳۶۷، آخوند اسماعیل شوشتری، نماینده سابق قوچان در مجلس ارتجاع، از طرف شورای عالی قضایی به‌عنوان رئیس جدید سازمان زندانهای کشور منصوب شد. این همان آخوندی است که در جریان قتل‌عام زندانیان سیاسی به‌عنوان رئیس سازمان زندانها در هیأت مرگ شرکت کرد. یعنی لااقل از ۴ خرداد مشخص بود که قتل‌عام انجام خواهد شد و اسماعیل شوشتری به همین منظور در سازمان زندانهای کشور منصوب شده بود.

روز ۱۱ خرداد ۱۳۶۷ تعداد ۱۵۰ نفر از زندانیان مجاهد از بندهای ۲و ۳و ۹زندان گوهردشت به زندان اوین منتقل شدند. (دشت جواهر صفحه ۶۱). این زندانیان که از روزهای قبل توسط پاسداران بند مورد شناسایی قرار گرفته بودند، اولین قربانیان زندان گوهردشت بودند که به بند۴ اوین منتقل گردیدند. به ازای آن، بیش از ۱۰۰ نفر از زندانیان معروف به «ملی‌کش» یعنی آنهایی که حکم‌شان تمام شده و به خانواده‌ آنها گفته شده بود که تا چند ماه دیگر فرزندان‌شان آزاد خواهند شد، به گوهردشت منتقل شدند. این جابه‌جایی‌ها نشان می‌داد که رژیم خمینی در زندانها طرح و برنامه شوم و گسترده‌یی دارد و زندان اوین اولین هدف توطئه و این جنایت هولناک بود.

همچنین تشکیل جلسات فوری شورای عالی قضایی و مواضع تند و تهدیدآمیز آخوند موسوی اردبیلی، رئیس دیوان عالی کشور، و مقتدایی، سخنگوی قضاییه رژیم، در مورد قاطعیت در برخورد با جوانان و قانون تشدید مجازات زندانیان، نشان از شرایط جدید و نوعی آماده‌سازی برای اقدامات جدید داشت.

قتل‌ عام سال ۶۷ - آتش‌بس با عراق و کشتار مجاهدین زندان

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ عقب‌نشینی در جنگ ضدمیهنی و فرمان کشتار مجاهدین

با درهم شکستن ماشین جنگی رژیم جنگ‌طلب خمینی که مهم‌ترین عامل آن، عملیات پیروزمند ارتش آزادیبخش ملی در سلسله نبردهای چلچراغ بود، خمینی ناچار به سرکشیدن جام‌زهر آتش‌بس شد و به این ترتیب تنور جنگ‌طلبی وی گل گرفته شد و موضوع قتل‌عام زندانیان سیاسی در اولویت و دستور کار عاجل رژیم قرار گرفت.

آنچه که از ۶ماه قبل، پس از تفکیک و طبقه‌بندی زندانیان سیاسی و بعد از نقل و انتقال مستمر آنها، صورت گرفته بود، همه و همه برای مقدمات کشتار و قتل‌عامی بود که دادستان و رؤسای زندان و اطلاعات هر شهر منتظر فرمان آن بودند. همه چیز برای یک جنایت بزرگ آماده شده بود و همه دژخیمان منتظر فرمان خمینی بودند. سرکشیدن جام‌زهر آتش از سوی خمینی، صدور فرمان کشتار مجاهدین زندانی را تسریع کرد.

خمینی دجال با عقب‌نشینی از جنگی خانمان‌سوز که بارها گفته بود اگر بیست سال هم طول بکشد، آن را ادامه می‌دهد، تعادل سیاسی‌ خود را از دست داده بود و اکنون می‌خواست از یک‌سو با قتل‌عام زندانیان سیاسی، ضمن حفظ تعادل از دست رفته، به نیروهای وارفته خود تزریق انگیزه کند؛ و از سوی دیگر از مقاومت روزافزون مجاهدین در زندانها آسوده خاطر شود. ضمن این‌که در قدم بعد با این جنایت هولناک می‌خواست مطالبات مشروع مردم بعد از جنگ را مصادره کند.

از این رو در زندان اوین جهت اجرایی کردن پروژه قتل‌عام، از صبح ۲۸ تیر بسیاری از زندانیان، بندها را به سلول‌های انفرادی منتقل کردند، سپس زندانیان بند یک گوهردشت را (که برای انکار قتل‌عام از سایر زندانیان تفکیک کرده بودند)، در همین روز به محیطی خارج از بندهای گوهردشت یعنی به بند موسوم به «جهاد» انتقال دادند. هدف از تشکیل بند یک، بعد از تفکیک این بود که این تعداد زندانی را که از نظر آنها بی‌خطر محسوب می‌شدند، در زندان نگه دارن تا ثابت کنند زندانیان زنده هستند و با این فریبکاری، منکر قتل‌عام شوند.

مسعود ابویی، از زندانیان سیاسی مجاهد، که در آن زمان در اوین بود، درباره این موضوع می‌گوید: «با تعجب دیدیم که روز ۲۸ تیر یعنی فردای آتش‌بس ما رو بردند در سلول‌های انفرادی و دیدیم ظرف چند ساعت تمام سلول‌ها پر شد». همچنین در همین روز غلامرضا کاشانی اقدم را به همراه چند مجاهد دیگر که هنوز زیرحکم بودند، اعدام کردند و اجسادشان را در سردخانه تحویل خانواده‌هایشان دادند. همزمان هیأتهای مشکوک از تهران راهی زندانهای مراکز استان شدند. به‌عنوان مثال یک هیأت بازرسی از اطلاعات مرکز (تهران) به‌طور سرزده و سرپایی وارد زندان ساری شد. مجاهد شهید حسین سرو آزاد در این رابطه در یادداشت‌هایش نوشته بود: «روز ۲۸ تیر هیأتی از اطلاعات تهران سرزده وارد زندان شد. این هیأت شامل ۵نفر اطلاعاتی لباس‌شخصی بود که اول به بند ۶رفتند و بعد به بند جوانان آمدند. وقتی از زندانیان اتهام‌شان را پرسیدند، همه گفتند: «ما هوادار سازمان مجاهدین هستیم». نفرات هیأت که خیلی عصبانی شده بودند، گفتند: «مطمئنید پشیمان نمی‌شوید؟ همه‌تان را تعیین‌تکلیف می‌کنیم!»

مجاهد شهید علیرضا اسلامی که خواهرش در جریان قتل‌عام به‌شهادت رسید، در پایان یادداشت و گزارشی از خواهرش نوشته بود: «مدتی بعد فهمیدیم روز ۲۹ تیرماه (بعد از پذیرش قطعنامه) پاسداران، فرح اسلامی، حکیمه ریزوندی، مرضیه رحمتی، نسرین رجبی و جسومه حیدری را به بهانه امن نبودن زندان ایلام و انتقال آنها به جایی امن، از زندان ایلام خارج کردند. آن روز فکر می‌کردیم آنان به زندان کرمانشاه یا تهران منتقل شدند. اما بعد با خبری که از «شباب» یکی از روستاهای اطراف به دستمان رسید فهمیدیم هنگام عبور زندانیان از «شباب» ماشین‌شان خراب شده و شب را در همان روستا گذراندند و فردای آن روز زندانیان را به تپه‌یی در اطراف صالح‌آباد منتقل و تیرباران کردند.

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ اعدام جمعی بخشی از زندانیان ایلام در فردای پذیرش قطعنامه ۵۹۸

قتل‌ عام سال ۶۷ - فرمان مرگ

«کسانی که در زندانهای سراسر کشور بر سر موضع نفاق خود پافشاری کرده و می‌کنند، محارب و محکوم به اعدام می‌باشند». با این فرمان خمینی، ۳۰هزار زندانی سیاسی در زنجیر به خاک افتادند.

همه حرف در این جمله خلاصه شد: «پافشاری بر سر موضع نفاق»

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ فتوای مرگ ۳۰هزار زندانی سیاسی در سراسر ایران

پافشاری بر موضع نفاق یعنی پایداری و پافشاری بر آرمان و اعتقادی که به قانون اساسی ولایت فقیه رأی نداد و در زندان ایستادگی کرده است. با این فرمان خمینی همه مخالفان ولایت فقیه و مخالفان فکری و عقیدتی نظام، مهدورالدم و محارب و محکوم به اعدام هستند. به عبارت دیگر با این فرمان جرم کسانی که در منتهای ناباوری بعد از هفت سال شکنجه و رنج و اسارت، اعدام و حلق‌آویز شدند، این نبود که فی‌المثل با مجاهدین ارتباط داشتند یا در زندان شورش کردند، یا این‌که دست به اغتشاش یا اقدام مسلحانه زدند. نه! تنها جرم و اصلی‌ترین گناه زندانیان این بود که «سرموضع» مجاهدت بودند.

یک گزارش از بند زنان مجاهد:

از ۱۱شب چهارشنبه ۵مرداد یک سری اسم از پشت بلندگوی بند زنان صدا کردن. مریم ساغری، زهرا فلاحت پیشه، فریبا عمومی، فرشته حمیدی، هما رادمنش، زهرا فلاحتی... از بقیهٔ بندها و سلولهای انفرادی هم بچه‌هایی که از روز ۲۸ تیر جمع کرده بودند، صدا کردند. تا صبح همه منتظر و نگران بودند. صبح پنجشنبه ۶مرداد «هیأت مرگ» در اوین کارش را شروع کرد. از هر نفر دو الی سه سؤال می‌شد. اسم؟ اتهام؟ حاضری سازمان را محکوم کنی؟ اغلب بچه‌ها می‌گفتن اتهامم مجاهدینه. نیری یا پورمحمدی هم می‌گفتن پاشو برو». به همین سادگی حکم اعدام صادر می‌شد!

به این ترتیب از صبح پنجشنبه ششم مرداد ۶۷ با استقرار هیأت مرگ در اوین قتل‌عام مجاهدین و زندانیان سیاسی در تهران شروع شد. در سایر شهرستانها هم حکم خمینی، توسط هیأت‌های مرگ اجرا گردید.

آغاز اعدام زندانیان سیاسی

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ هیأت مرگ

هیأت مرگ از یک نماینده اطلاعات، دادستان و یک آخوند به‌عنوان حاکم شرع تشکیل می‌شد. در تهران آخوند حسینعلی نیری به‌عنوان رئیس هیأت، مصطفی پورمحمدی، نماینده اطلاعات و مرتضی اشراقی دادستان و جانشینش آخوند ابراهیم رئیسی ترکیب اصلی هیأت مرگ را تشکیل می‌دادند. اسماعیل شوشتری هم از موضع رئیس سازمان زندانها در این هیأت شرکت داشت. هدف، تشکیل دادگاه و بررسی وضعیت پرونده افراد نبود؛ هدف اصلی هیأت مرگ در تهران و سایر شهرستانها، شکار و کشتار زندانی «سرموضع» بود. این، همان فرمان و فتوای خمینی بود که گفت:

«کسانی که در زندانهای سراسر کشور بر سر موضع نفاق خود پافشاری کرده و می‌کنند، محارب و محکوم به اعدام می‌باشند و تشخیص موضوع [«سرموضع» بودن یا نبودن زندانی] نیز در تهران با رأی اکثریت آقایان حجت الاسلام نیری و جناب آقای اشراقی و نماینده‌ای از وزارت اطلاعات می‌باشد. رحم بر محاربین ساده‌اندیشی‌ است، ‌قاطعیت اسلام در برابر دشمنان خدا از اصول تردید ناپذیر نظام اسلامی است. امیدوارم با خشم و کینه انقلابی خود نسبت به دشمنان اسلام رضایت خداوند متعال را جلب نمایید. آقایانی که تشخیص موضوع به عهده آنان است وسوسه و شک و تردید نکنند و سعی کنند أشدا‌ء علی الکفار باشند. تردید در مسائل قضایی اسلام انقلابی نادیده گرفتن خون پاک و مطهر شهدا می‌باشد». والسلام روح‌الله الموسوی الخمینی.

این است آن فرمان خمینی که در تاریخ ایران نمونه‌اش را نه از نیروی متجاوز خارجی دیده‌ایم، و نه از سلاطین و حکام مستبد داخلی.

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ هیأت مرگ در جستجوی سرموضع

روز ششم مرداد هیأت مرگ در زندان اوین مستقر شد و ظرف چند ساعت صدها زندانی حلق‌آویز شدند. در بین این زندانیان حلق‌آویز شده، بودند دختران دانش آموزی که در زمان دستگیری فقط ۱۶یا ۱۷ سال سن داشتند و به جرم خواندن یا فروش نشریه دستگیر شده بودند، اما همین زندانیان نیز در کمال شقاوت به جرم سرموضع بودن، به‌دار آویخته شدند.

به گزارش زندانیانی که در آن زمان در ۶ مرداد ۱۳۶۷ در سلول‌های اوین بودند، روز اول، هیأت مرگ در ساختمان دادسرا که نزدیک سالن ملاقات بود مستقر گردید. زندانیان با چشم بسته به دادسرا آورده می‌شدند و بعد از تشخیص «سرموضع» و صدور حکم اعدام توسط آخوند نیری، آخوند رئیسی و آخوند پورمحمدی،‌آنها را به زیرزمین ساختمان ۲۰۹ منتقل می‌کردند و همان‌جا حلق‌آویز می‌شدند. بعد از گذشت چند روز برای این‌که سرعت اعدام هر چه بیشتر بالا رود، فاصله دادسرا تا سلول‌های ۲۰۹هم برداشته و همه کارها در همان ساختمان ۲۰۹ انجام ‌شد. یکی از زندانیان در این رابطه می‌نویسد:

«زندانیان از بندهای مختلف جهت محاکمه به ۲۰۹ آورده می‌شدند و بعد از محاکمه، آنها را به سلول‌های انفرادی آسایشگاه منتقل می‌کردند و برای اجرای حکم اعدام آنها را به نوبت به زیر زمین ۲۰۹ می‌بردند. در آنجا یک اتاق را به شعبه اجرای احکام اختصاص داده بودند. زندانی را در ابتدا به این اتاق برده و در آنجا ضمن ابلاغ حکم اعدام دو کیسه پلاستیک سیاه به او می‌دادند و می‌گفتند وسایلت را در یکی بگذار و اگر وصیتنامه هم داری آن را بنویس و در کیسه دیگر بگذار. سپس یک ماژیک کلفت سیاه به فرد اعدامی داده و به او می‌گفتند اسم خود را خوانا روی ساعد دستت بنویس و سرانجام او را با تحقیر به اتاق اعدام هدایت می‌کردند. در اتاق اعدام تیرک دو پایه‌ایی را نصب کرده بودند که حاوی ۵طناب دار بود، زیر هر طناب یک صندلی یا چارپایه قرار داشت و زندانی را که چشم‌بند بر چشم داشت به بالای صندلی برده و الله اکبر گویان لگد آخر را جهت پرتاب او از روی صندلی وارد می‌کردند».

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ هشت مرداد شروع کشتار در زندان گوهردشت

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ کشتار در گوهردشت

دو روز بعد از شروع اعدام‌ها، از صبح هشتم مرداد هیأت مرگ در گوهردشت مستقر شد. کشتار از همان اول صبح شروع شد و از همان ابتدا بسیاری از زندانیان سیاسی حلق‌آویز شدند. زندانی سیاسی، حسن اشرفیان، از پنجره مشرف به سوله‌یی در اطراف محوطه بند۳گوهردشت متوجه انتقال طناب به سوله و ترددات مشکوک پاسداران شده بود. بعد هم مسئول انتظامات زندان داود لشکری و تعدادی از پاسداران را دیده بود که عرق ریزان در حال تردد به داخل سوله و پخش شیرینی بین پاسداران هستند. این سوله‌یی بود که با عجله برای اعدامها راه‌اندازی شده بود. روزهای بعد، زندانیان سیاسی را در محلی موسوم به حسینیه در انتهای بندها در دسته‌های ۱۰نفره یا بیشتر حلق‌آویز می‌کردند. اولین اعدامی‌ها شامل جعفر هاشمی و یارانش (محسن فغفورمغربی، حمید ریاضی، رضا اربابی، غلامرضا، جابر...) بودند. جعفر از زندانیان تبعیدی مشهد بود که ناصریان (آخوند مقیسه‌ای) را در سلول‌های انفرادی رام کرده بود. در زمانی که بیان اتهام «مجاهد» برای دژخیمان رژیم گناه کبیره بود و به کار بردن این واژه صدها تازیانه در پی داشت، مجاهد شهید جعفر هاشمی به ناصریان گفته بود: «مزدور! من مجاهدم هیچ غلطی نمی‌تونی بکنی. اگه جرأت داری پاتو از حریمت درازتر کن تا نشونت بدم».

یک نفر از بند مارکسیستها که روز هشتم مرداد از پنجره مشرف به هواخواری شاهد انتقال زندانیان سیاسی مشهد برای اعدام بود، گفت: «اونارو از پنجره دیدیم. همشون لباسهای نوشون رو پوشیده بودن. وقتی وارد هواخوری شدن رفتن دم شیرآبِ گوشه حیاط، اول یه کم با هم آب بازی و شوخی کردن، بعد همونجا وضو گرفتن و نماز جماعت خوندن. وقتی هم پاسدارا اومدن ببرنشون، زدنشون کنار، خودشون با اشتیاق در بزرگ آهنی‌رو باز کردن و رفتن…».

دژخیمان بعد از اعدام زندانیان سیاسی مشهد، به سراغ بند موسوم به «ملی‌کش‌ها» رفتند. یعنی همان کسانی که مدت محکومیت‌شان تمام شده بود و قرار بود آزاد شوند. هیچ‌کس باور نمی‌کرد روزی کسانی که مدت محکومیت‌شان تمام شده و دو ماه قبل به خانواده‌هاشان قول آزادی آنها داده شده بود، اعدام شوند. مهشید رزاقی، باز یکن تیم فوتبال هما، که ۵سال از پایان محکومیتش گذشته بود همین روز اعدام شد! مهشید، معروف به حسین رزاقی، محبوب جوانهای تجریش تهران بود که به‌خاطر هواداری از مجاهدین در سال ۱۳۵۹دستگیر شد. چند ماه بعد از دستگیری حکمش تمام شده بود، اما به‌خاطر محبوبیتش در محل و در نزد مردم منطقه، او را آزاد نکردند. دو سال بعد جلادان زندان به او گفته بودند که: «باید بروی در مسجد تجریش، سازمان مجاهدین را محکوم کنی»، اما او ایستاد و سر خم نکرد. سرانجام بعد از چند سال ملی کشی به خانواده‌اش قول داده بودند که او را آزاد می‌کنند. اما با اولین سری اعدام‌های گوهردشت در همان روز اول، او را وحشیانه به‌دار کشیدند. چند روز بعد از اعدام مهشید، برادر کوچکترش، احمد رزاقی، را هم در اوین اعدام کردند. خانواده رزاقی خبر اعدام مهشید را به پدرش که ۵سال برای آزادیش روزشماری کرده بود، هنوز نگفته بودند و پدر که از درد دوری مهشید و داغ احمد بیمار شده بود، بعد از ۴سال وقتی ـ به‌طور اتفاقی ـ متوجه شد مهشید هم در جریان قتل‌عام حلق‌آویز شده، بلافاصله سکته کرد و جان باخت.

بله! تقی رزاقی پدر خانواده نیز به آنها پیوست.

در همین روز بیش از۲۰ نفر از بند فرعی ۳۰ نفره شماره۷ که به زندانیان دوبار دستگیری معروف بودند، روانهقتلگاه در سوله مرگ شدند. جواد ناظری، علی آذرش گرگانی، صادق کریمی، حسین شریفی، محمود میمنت، رضا ثابت رفتار، معبود سکوتی، اکبر مشهدی قاسم و علی‌اکبر ملاعبدالحسینی در شمار اعدام شدگان این روز بودند.

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ دستی که دیوار بلند سکوت را شکست

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ دستی که دیوار سکوت و سانسور را شکست

به گواه شاهدان قتل‌عام سال ۶۷و خاطرات زندانیان از بند رسته، این‌طور به‌نظر می‌رسید که قبل از شروع اعدام‌ها، همه پاسداران به‌طور کامل توجیه شده بودند که طرح و اطلاعات پروژه قتل‌عام زندانیان علنی نشود. به همین دلیل ارتباط آنها با بیرون از زندان کاملاً قطع شد. تلفن‌ها جمع‌آوری گردیدند و مرخصی پاسداران نیز لغو گردید. کارگزاران رژیم آخوندی در زندانها با این کار می‌خواستند ضمن تضمین پوشاندن جنایت خود، همه پاسداران را در این جنایت بزرگ همراه کنند تا به‌خاطر خودشان هم که شده این اطلاعات را در جایی درز ندهند.

یکشنبه ۹مرداد ۱۳۶۷روز کشتار زندانیان سیاسی کرج بود. پاسداری به نام نادری و دژخیم فاسدی به نام فاتح، دادستان و نماینده اطلاعات کرج، در این قتل‌عام نقش بیشتری داشتند.

زندانی سیاسی مجاهد، زهرا خسروی (رویا) که در سلول‌های انفرادی مقاوت شجاعانه‌ای از خود نشان داده بود، پرده سکوت و سانسور را درید. در این روز در ساعت ۹صبح، دژخیمان زندان چند نفر از زندانیان بند فرعی ۸را صدا کردند. هنوز هم هیچکس نمی‌دانست زندانیانی که روز قبل برده بودند،‌ به کجا رفته‌اند. تا این‌که ساعتی بعد با دیدن علامتی از پنجره یکی از سلول‌های انفرادی، زندانیان به سمت پنجره خیز برداشتند. علامت عبارت بود از دست کوچکی با پارچه سفید که از میان کرکره زمخت و آهنی سلول بیرون آمده بود و با مورس نوشته بود: «سلام من رویا هستم. به من ۲۰دقیقه وقت دادن وصیت‌نامه بنویسم. اعدام بچه‌ها رو شروع کردن، منم تا چند دقیقه دیگه اعدام میشم. سلامم رو به مسعود و مریم برسونین». (دشت جواهر صفحه ۱۳۷).

زندانیان سیاسی، محمدرضا حجازی، که در کرج دستگیر شده و مدت محکومیتش تمام شده بود، در این روز اعدام گردید. از دکتر فرزین نصرتی که او هم از زندانیان کرج بود فقط اسمش را پرسیدند. تشخیص «سرموضع» این بار کمتر از نیم دقیقه طول کشید. آخوند نیری و آخوند رئیسی بعد از این‌که متوجه اسم او شدند، به او گفتند: «برو». دقایقی بعد او اعدام گردید.

تعدادی از از زندانیان سیاسی قدیمی گوهردشت که دژخیم لاجوردی گفته بود کاری می‌کند که در یک ماه همه آنها در انفرادی ندامت کنند، در همین روز به جوخه اعدام سپرده شدند. سیدمحمد مروج، ‌علیرضا غضنفرپور و مرتضی تاجیک و بسیاری دیگر که ۳سال مستمر را در سلول‌های انفرادی به‌سر برده بودند در این روز ـ ۹مرداد ۱۳۶۷ـ اعدام شدند. مرتضی تاجیک ۷سال بدون این‌که کسی از اسم اصلی او آگاه باشد، با اسم مستعار مجتبی هاشم خانی در زندان به‌سر برده بود و سرانجام بعد از هفت سال در حالی طناب دار را بوسید که هنوز خانواده‌اش ردی از وی نداشتند. پدر مرتضی سالها دنبال فرزندش به همه جا مراجعه کرده بود. حتی کاری کرد که خودش زندانی شود تا شاید بتواند خبری از فرزندش در زندان به‌دست بیاورد که موفق نشد.

بیست و اندی سال بعد از قتل‌عام سال ۶۷، مادرش از طریق برنامه سیمای آزادی متوجه شد مرتضی را با نام مجتبی هاشم خانی در زندان گوهردشت حلق‌آویز کردند و فرزندش دیگر برنمی‌گردد. مجتبی تاجیک فرزند دیگر این خانواده در سال ۶۰دستگیر و اعدام شده بود.

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ اعدامها بی‌وقفه در سراسر ایران ادامه دارد

قتل‌ عام سال ۶۷ - نخستین نامه منتظری به خمینی

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ نخستین نامه منتظری به خمینی در نهم مرداد ۱۳۶۷

سه روز بعد از شروع رسمی قتل‌عام در تهران، یعنی یکشنبه نهم مرداد۶۷، منتظری طی نامه‌یی به خمینی مشروعیت دادگاهها و قضاییه رژیم را زیر علامت سؤال برد و نوشت:

«… و خامساً افرادی که به‌وسیله دادگاهها با موازینی در سابق محکوم به کمتر از اعدام شده‌اند، اعدام کردن آنان بدون مقدمه و بدون فعالیت تازه‌یی بی‌اعتنایی به همه موازین قضایی و احکام قضات است و عکس‌العمل خوب ندارد. و سادساً مسئولان قضایی و دادستانی و اطلاعات ما در سطح مقدس اردبیلی نیستند و اشتباهات و تأثر از جوّ بسیار و فراوان است و با حکم اخیر حضرتعالی، بسا بیگناهانی و یا کم گناهانی هم اعدام می‌شوند و در امور مهمه احتمال هم منجز است و سابعاً ما تا حال از کشتن‌ها و خشونتها نتیجه‌یی نگرفته‌ایم، جز این‌که تبلیغات راعلیه خود زیاد کرده‌ایم و جاذبه منافقین و ضد انقلاب را بیشتر نموده‌ایم. به‌جا است مدتی با رحمت و عطوفت برخورد شود که قطعاً برای بسیاری جاذبه خواهد داشت. و ثامناً اگر فرضاً بر دستور خودتان اصرار دارید اقلاً دستور دهید ملاک اتفاق‌نظر قاضی و دادستان و مسئول اطلاعات باشد، نه اکثریت و زنان هم استثناء شوند مخصوصاً زنان بچه‌دار و بالاخره اعدام چند هزار نفر در ظرف چند روز هم عکس‌العمل خوب ندارد و هم خالی از خطا نخواهد بود».

علاوه بر موضوع عدم مشروعیت دستگاه قضاییه و کشتار کسانی که هیچ جرمی مرتکب نشده بودند، منتظری در این نامه به چند نکته مهم اشاره می‌کند:

او می‌گوید ما از این همه شکنجه و کشتار و جنایاتی که در دهه‌ شصت انجام دادیم هیچ استفاده‌یی نکردیم. آنها [مجاهدین] نه تنها جا نزدند؛ متلاشی و مرعوب و ‌تسلیم نشدند که به‌علت مقاومت و صلابتشون، محبوبیتشون بیشتر شد.

منتظری در ابتدای دهه شصت در نامه ۵مهر ۶۰ برای خمینی نوشته بود که دختر ۱۳ساله را در اوین به جرم تندزبانی اعدام کردند.

از سوی دیگر منتظری در همان نامه نهم مرداد ۶۷ خود به خمینی به صراحت به «اعدام چند هزار در چند روز» اشاره می‌کند. یعنی در دومین یا سومین روز اعدامها به صراحت از اعدام چند هزار زندانی محکوم و بی‌گناه صحبت می‌کند. این در شرایطی است که در زندان گوهردشت و چند شهر دیگر فقط یک روز از شروع اعدامها گذشته بود و سرعت و شتاب اعدامها در روزهای بعد بیشتر شد. با این حساب فقط به استناد همین سند می‌توان نتیجه گرفت که تا ۱۳ شهریور که هیأت مرگ تهران در اوین و گوهردشت مشغول اعدام بود، بیش از ۳۰ هزار زندانی در شهرها و زندانهای سراسر کشور اعدام گردیدند. هر چند منتظری در روزهای پایانی کشتار باز هم به همین عدد اشاره می‌کند، اما بیان چند هزار در چند روز در روز سوم اعدامها بیانگر هزاران اعدام در مرداد و شهریور و فاجعه بزرگ ملی در سراسر ایران بود.

او در همین پاراگراف به موضوع اصرار خمینی برای کشتار و اعدام گسترده زندانیان سیاسی با تشخیص فقط یک نفر از اعضای هیأت مرگ، اشاره می‌کند و می‌نویسد: «ثامناً اگر فرضاً بر دستور خودتان اصرار دارید اقلاً دستور دهید ملاک اتفاق‌نظر قاضی و دادستان و مسئول اطلاعات باشد نه اکثریت و زنان هم استثناء شوند مخصوصاً زنان بچه‌دار».

یعنی در همین دو سه روز اول آن‌قدر بی‌حساب و بی‌رویه و حتی بدون توافق ۳نفر اصلی هیأت مرگ، زنان و مادران و زندانیان بی‌گناه اعدام و به‌دار آویخته شدند که صداهای اعتراض بلند شده بود.

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ کشتار در شهرستانها

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ کشتار در شهرستانها

قبل از استقرار هیأت مرگ در ششم مرداد، بسیاری از زندانیان شهرستانها را به شهرهای دیگر منتقل کرده بودند و با صدور فرمان مرگ تعداد زیادی از زندانیان سیاسی شهرستانها را در شهرها و نقاط مختلف اعدام کردند.

در هفتم مرداد ۶۷زندانیان سیاسی ارومیه را که به تبریز تبعید شده بودند، حلق‌آویز کردند. هشتم مرداد ۳۵نفر از زندانیان بندر انزلی، لنگرود و رودسر در رشت حلق‌آویز شدند. نهم مرداد تعدادی از زندانیان صومعه سرا، فومن و رشت اعدام گردیدند. ساعت ١١صبح ٩مرداد چند تن از مجاهدین از جمله حسین طراوت را که جزء محکومین دادستانی رشت بودند از بند بیرون بردند، بعد از ضرب ‌و شتم آنها به این دلیل که چرا نماز را به‌صورت جماعت خواندند، آنها را به بند برگرداندند! از ظهر به بعد زندانیان سیاسی محکوم رشت و سپس فومن و صومعه سرا را دو به دو بدون وسایل فراخواندند! انتقال دو به دو تا غروب ادامه پیدا کرد اما هیچ‌کدام از آنها هرگز به بند برنگشتند! عبدالله لیچایی، محمد اقبالی، محمد پاک سرشت، بهروز رجایی، رضا و رشید متقی طلب، خالق کوهی، حسین طراوت، نقی زاهدی، حسن نظام پسند، ابراهیم طالبی، خسرو دانش‌، احمد محتشمی، نادر سهرابی، محمد غلامی، فخرالدین کوچکی، موسی محبوبی، حسین حقانی و… جزء زندانیانی بودند که از بند خارج شدند.

روز نهم مرداد در خرم‌آباد ده نفر را صدا کردند و با شتاب بردند. این افراد هرگز باز نگشتند. مجاهدین شهید محمود جاماسبی، صادق بیرانوند، محمد باغی، عبدالشاه قلاوند، جهان صراف شمس،‌ رحیم میردریکوند از جمله آن عده بودند.

روز ۱۲مرداد روزنامه جمهوری اسلامی نوشت: «۷تن از مجاهدین در باختران به‌دار آویخته شدند. همین روزنامه در صفحه بعد، از اعدام سه نفر به بهانه حمایت از مجاهدین خبر داد. در همین روز ـ ۱۲مرداد ۶۷ـ مسعود رجوی مسئول شورای ملی مقاومت ایران طی تلگرامی به‌دبیرکل ملل متحد، اعدام جمعی گروهی از مردم بی‌گناه کرمانشاه در ملأعام را به‌آگاهی جامعه‌بین‌المللی رساند و خواستار اقدام فوری در قبال خونریزیهای وحشیانه‌ خمینی گردید.

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ تلاش برای توقف اعدامها...

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ جوسازی و شیطان‌سازی برای کشتار بیشتر

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ شیطان‌سازی برای کشتار

با شروع قتل‌عام زندانیان، هاشمی رفسنجانی در خطبه‌های نماز جمعه در روز ۷مرداد ۱۳۶۷با هدف زمینه‌سازی برای کشتار بیشتر مخالفان و زندانیان سیاسی گفت: «اینایی که از زندونا آزاد کردیم رفتن سلاح گرفتن افتادن به جون مردم. اینا تو اسلام‌آباد رفتن از بیمارستان ۳۰تا مجروح رو بیرون کشیدن و به رگبار بستن…».

رفسنجانی بعد از این نیرنگ کثیف، با اشاره به فتنه مقاومت و ایستادگی مجاهدین گفت: «این یکی از فتنه‌هایی است که باید از میان می‌رفت و به این آسانی هم نمی‌شد این فتنه را خواباند و مدتها طول می‌کشید تا این بچه‌های متعصب فریب خورده‌ای که این همه به اینها در زندانها محبت شد،‌ توبه‌شان را پذیرفتیم، به‌عنوان «تائب» بیرون آمدند و دوباره به آنجا رفتند و برگشتند که با ملت خودشان بجنگند و برای عراق جاسوسی کنند. این فتنه باید یک روزی ریشه‌کن می‌شد…».

درست یک هفته بعد یعنی روز جمعه ۱۴ مرداد آخوند موسوی اردبیلی در نمایش جمعه گفت: «مردم به ما فشار میارن که چرا اینارو نمی‌کشین؟…».

در همون لحظه که آخوند ابله داشت جوسازی می‌کرد، صدها زندانی دست بسته بی‌گناه را اطراف خاوران و سمنان و تبریز و زمینهای خشک زاهدان و کرمان به‌صورت جمعی دفن کردن.

۹روز بعد یعنی در روز ۲۴مرداد که هیأت مرگ به ملاقات منتظری رفت، منتظری که هنوز قائم‌مقام و جانشین خمینی بود روی همین موضوع دست گذاشت و رو به هیأت مرگ گفت: «قضاوت و حکم باید در جو سالم و خالی از احساسات باشد. لایقض القاضی و هو غضیان. این روایت را همه به یاد دارید. الآن با شعارها و تحریکات جو اجتماعی ما ناسالم است.

این مسأله که آقای موسوی اردبیلی که من می‌دانم خودش از همه لیبرال تره، تو نماز جمعه میگه که همه بایستی اینها اعدام بشن، اصلاً من مخالف با عفو بودم، خودش بیش از همه مخالفت می‌کرد، حالا اینجوری میگه، بعد تو نماز جمعه میگن زندانی منافق اعدام باید گردد. آخه ما که می‌فهمیم اینها دارند جو درست میکنن. حتی منم که حرف می‌زنم میگن آی اینم داره از منافقین حمایت می‌کنه.»

در همین روز ـ ۱۵مرداد ـ همزمان با انتشار خبر نمایش جمعه اردبیلی در روزنامه جمهوری، در صفحه دیگر همین روزنامه همراه با تصویری از جلاد سابق اوین، لاجوردی، با تیتر بزرگ آمده بود: «مردم می‌گویند ترحم بر منافقین دیگر جایز نیست».

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ تلاش برای زمینه‌سازی و کشتار بیشتر

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ کشتار وحشیانه بند یکی‌های گوهردشت

در جریان تفکیک زندانیانی که در دی و بهمن سال ۱۳۶۶ با هدف قتل‌عام انجام شد، در زندان گوهردشت از هر بند چند نفر انتخاب شدند و از مجموعه آنها یک بند به نام بند ۱تشکیل گردید. این افراد زندانیانی بودند که به‌علت سن و سال و تاهل و وضعیت حکم، حساسیت چندانی روی آنها نبود و رژیم می‌خواست با نگه‌داشتن یک بند از زندانیان سیاسی در زندان، موضوع قتل‌عام و کشتارهای جمعی زندانیان را انکار کند. روز ۲۸تیر ۶۷این زندانیان به ساختمانی موسوم به بند جهاد که دور از محوطه بندها بود منتقل شدند تا آنها مطلقاً در جریان اخبار قتل‌عام و اعدام‌های جمعی قرار نگیرند. این افراد بعد از انتقال به بند جهاد در ۲۸ تیر اعتراض کردند که چرا بند جهاد منتقل شده‌اند. ناصریان ـ آخوند مقیسه‌ای ـ ظهر ۱۵ مرداد ۶۰ نفر از این زندانیان را اعتراض کرده بودند بیرون کشید و به آنها گفت بعد از این‌که هیأت عفو با شما صحبت کرد، می‌روید به بند سابق خودتان.

سه روز بعد در ۱۸مرداد، ناصریان آنها را صدا زد.

خاطرات یکی از شاهدان درباره آن ایام از کتاب دشت جواهر:

«… بعد از شام، با صدای آشنا و بی‌هنگام مورس به‌خود آمدیم. آواز دل‌انگیز ضربه‌ها! بوسه‌های تب‌دارِ سرانگشتانی بود که بر پیشانی سرد دیوار می‌نشست. آوازی که نشان از رازی نو، آغازی نو و پروازی دوباره داشت. با یک خیز، سیامک خودش را به گوشه سمت‌ چپ سلول رساند و بعد از ضربه‌یی به دیوار، پیام [با مورس] تکرار شد:

- «امروز دادگاه قیامت بود. بچه‌های بند۱، در حالیکه گمان می‌کردند به بند سابق‌شان برمی‌گردند و از شادی سر از پا نمی‌شناختند اعدام شدند.

وقتی از اولین صفی که برای اعدام می‌رفتند پرسیدیم کجا می‌روید، خندیدند و گفتند قرار شده برگردیم بند۳. آخرین نفرِ صف گفت بالاخره بعد از ۶ماه برمی‌گردیم. وقتی محمد شنید بچه‌ها را برای اعدام از بند بیرون کشیدند گفت اعدام برای چی؟ مگر می‌توانند حکمی که خودشان صادر کرده‌اند را عوض کنند. آن‌هم بعد از هفت‌ سال. آن‌هم اعدام! مگر چه‌کار کردیم…

بچه‌هایی که بعد ازظهر فهمیدند بقیه اعدام شده‌اند گفتند شاید این خونها خلقی را به خروش و خیزش وادار کند و همگی با لبخند، مرگ را در آغوش گرفتند.

ناصریان چند کیسه پول پاره شده و ساعت خُردشده را با عصبانیت داخل دادگاه برد. ظاهراً بچه‌ها قبل از اعدام، پولها و ساعتهایشان را ریزریز کرده بودند تا دست پاسداران نرسد.

دادگاه تا ساعت ۹شب تمام نشده بود و هنوز ادامه دارد.»

سکوتی سنگین و سخت و خاکستری در سینه‌ها پیچید. هر نگاه آهی شد و هر نفس راهی بر سپیده و سیمای سربداران می‌گشود.

دوباره صدایی ریز و وسوسه‌انگیز! انگار دیوار نفس می‌کشید. این آهنگ هماهنگ، [صدای ضربه‌های مورس بر دیوار] پژواک زیبای نبضی بود که هوش و حوصله را تحریک می‌کرد:

«- اعدامهای امروز بند۱: نعمت اقبالی، علیرضا حسینی، قربانعلی درویش، اصغر رضاخانی، مسیحا قریشی، قاسم محب‌علی، محمدصادق عزیزی، هادی صابری، قدرت نوری، منوچهر رضایی، ناصر بچه‌میر، محمد جنگ‌زاده، احمد نعلبندی، رحمان چراغی، مهدی فریدونی، مجید مشرف، محمد کرامتی، علیرضا رضوانی، عباس پورساحلی، علی شاکری، حسین رحیمی، عباس یگانه جاهد…

چند روز بعد هم دوباره خبر رسید که، روز ۱۸مرداد ۱۳۶۷، بند «یکی‌ها» هم قتل‌عام شدند…

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ کشتار ملی‌کش‌ها

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ اعدام ملی‌کش‌ها

«ملی‌کش» یعنی کسی که مدت محکومیتش تمام شده است اما او را آزاد نکرده‌اند و بیشتر از مدت محکومیت خود زندانی می‌کشد.

بسیاری از قتل‌عام شدگان سال ۶۷از کسانی بودن که حکم‌شان تمام شده بود و طبق ضوابط و قوانین خود همین رژیم باید آزاد می‌شدند. چند ماه قبل از شروع قتل‌عام اغلب ملی‌کش‌ها را از زندان اوین به زندان گوهردشت آوردند. در عوض زندانیان «ابدی» گوهردشت (یعنی آنهایی که احکام بالای ۲۰سال داشتند) به اوین منتقل شدند. به خانواده‌های ملی‌کش‌ها گفته بودند که زندانیان ملی‌کش تا یکی دو ماه دیگر آزاد می‌شوند و از تعدادی از خانوده‌ها هم سند و ضمانت گرفته بودند که تا یک هفته دیگر زندانی‌ها آزاد شوند.

خانواده‌ها از روزهای اول خرداد سال ۶۷ منتظر آزادی زندانی خود بودند. اما دو ماه بعد با صدور فرمان مرگ همه آنها اعدام شدند.

به‌شهادت شاهدان زندان گوهردشت، ‌ فقط در این زندان از ۵۰-۱۴۰ نفری که حکم‌شان تمام شده بود و در بند ملی‌کش‌ها جمع‌شان کرده بودند تا آزاد شوند، ۷الی ۸نفر بیشتر زنده نماندند. برخی اسامی عبارتند از:

مهشید رزاقی (حسین)، داریوش کی‌نژاد، نادر لسانی، بهمن ابراهیم‌نژاد، مجید مغتنم، همایون نیک‌پور، محمود فرجی‌اسکندری، مهدی احمدی، سیدمحسن سیداحمدی، علی بابایی، حمید بخشنده، داود شاکری، مسعود طلوع‌صفت، داود آزرنگ، سعید گرگانی، یزدان خدابخش، اسماعیل قاضی، یحیی تیموری، شهرام شاه‌بخشی، حبیب‌الله حسینی، محمود پولچی، محسن سبحانی، جواد طاهری، حسن دالمن، حمیدرضا امیری، ناصر رضوانی… (دشت جواهر)

قتل‌ عام سال ۶۷ ـ‌کشتار مارکسیست‌ها

قتل‌ عام زندانیان مارکسیست از پنجم شهریور ۶۷ در تهران

بعد از ماجرای تفکیک و طبقه‌بندی زندانیان در زمستان سال ۱۳۶۶، زندانیان مارکسیست زندان گوهردشت در دو بند ۷ و ۸ و چند فرعی سرجمع شدند.

صبح ۵ شهریور بعد از ۱۰ روز سکوت و بی‌خبری، خودرو هیأت مرگ وارد گوهردشت شد تا اعضای هیأت با زندانیان مارکسیست برخورد کنند.

پس از دو روز کشتار زندانیان مارکسیست در گوهردشت، روز هفتم شهریور هیولای مرگ، این‌بار خیز اعدام مارکسسیت‌های اوین را برداشت. هیبت‌الله معینی زندانی سیاسی زمان شاه؛ یار باوقار زندانیان در همین روز به هیبت هیأت مرگ خندید و جاودانه شد. روز نهم شهریور مجدداً هیأت مرگ به گوهردشت برگشت و تا ۱۳ شهریور قتل‌عام در اوین و گوهردشت بی‌وقفه جریان داشت. اما در شهرستانها تا مدتها بعد از ۱۳شهریور، هم‌چنان به کشتار و قتل‌عام زندانیان ادامه دادند.

کشتار مارکسیتها صبح ۵شهریور از بند هشت گوهردشت شروع شد. سؤال‌هایی که هیأت مرگ از زندانیان مارکسیست می‌پرسیدند از این قرار بود:

اتهام؟ نظرت راجع به سازمانت چیه؟ نظرت راجع به جمهوری اسلامی چیه؟ مسلمونی؟ پدر و مادرت مسلمونن؟ نماز میخونی؟...

اگر کسی می‌گفت که در خانواده مسلمان بزرگ شده‌ است و حالا از دین برگشته و اسلام را قبول ندارد، اعدام می‌شد. اگه کسی می‌گفت پدر و مادرم مسلمان نبودند، خودم هم مسلمان نبودم و نماز نمی‌خوانم، چنین فردی باید با شلاق «هدایت» می‌شد. اگر کسی می‌گفت مسلمانم اما نماز نمی‌خوانم، باید روزانه ۵۰ ضربه شلاق بابت ۵ وعده نمازی که نمی‌خواند تحمل می‌کرد.

از آنجا که تعداد زندانیان مارکسیست در گوهردشت بیشتر از اوین بود هیأت قتل‌عام در این ۹ـ ۸ روز، بیشتر در گوهردشت مستقر بود. یکی از شاهدان گوهردشت می‌نویسد:

«نفر اول که به داخل اتاق هیأت مرگ که در آنجا مستقر بود، برده شد، جهانبخش سرخوش بود که تنها هشت ماه از دوران محکومیتش باقی مانده بود. شاید بیش از یک دقیقه نگذشت که او از اتاق بیرون آمد و ما شنیدیم که ناصریان، مدیر زندان با صدای بلند به نگهبان گفت: "ببرش به چپ". چپ در واقع محل حسینیه و آمفی‌تئاتر زندان گوهردشت بود و افراد را به آنجا می‌بردند و لحظاتی بعد به‌دار می‌آ